این روزهای من

نمی دونم دارم دیوانه میشم؟ اینا علائم دیوانگیه؟ حواسم نیست.

از کسی سوال می پرسم سوال خودم را هم یادم نمیاد چه برسه جوابی که طرف بهم داده. یادم میره. می شنوم ولی نمی شنوم. یهو زمان و مکانم را گم می کنم. وقتی رانندگی می کنم از خودم می ترسم. نکنه یهو زمان و مکان را گم کنم. نکنه یادم بره ترمز و گاز کدومه؟ نکنه به جای ترمز گاز بدم؟

کرخت شدم. بی حس ولی سنگین. غم سنگینم کرده. غم بهم وزن داده. ولی من ضعیفم تحمل این همه سنگینی را ندارم. توی شرکت دستم به کار نمیره. کارهام تلنبار میشه. من نفرین شده ام؟ دلی را شکستم؟

موقع حرف زدن چونه ام می لرزه. مثل حالتی که موقع هق هق به آدم دست میده. چشمام سیاهی میره. تحمل نور خورشید را ندارم اذیتم میکنه. یهو خوابم می گیره. یهو بی خوابی به سرم می زنه. تلاش می کنم ذره ذره خودم را بکنم. ولی نمیشه. خیلی سعی می کنم ولی دلم اسیره. نمی تونم نجاتش بدم. اسمش که میاد ناخودآگاه شل می شم. هر چی عهد و پیمان با خودم بستم را فراموش می کنم. خدایا چرا من اینقدر عاشقم؟ مگه من نباید ناز داشته باشم؟ مگه نباید اون دست و دلش برام بلرزه؟ پس چرا برعکسه؟ چرا از زجر دادن من لذت میبره؟ توی کارهاش اینو نشون میده. میگه از تو مرد ساختم. ولی من دلم برای اون دختر بچه لوس نازک نارنجی خونه پدری ام تنگ شده. نمی خوام مرد باشم. می خوام زن باشم.

خسته ام . سرم باد کرده. احساس می کنم قلبم داره از حلقم بیرون می زنه. به هیچ صورتی نمی توانم این معما را حل کنم. نمی تونم درک کنم. نمی تونم بفهممش. نمی تونم حلاجیش کنم. من / بچه / زحماتمون/ تلاشهامون / عشقمون / خانوادمون / احساساتم / قلبم / روحم / جسمم فدای چیزی شده که نمی دونم چیه. فکر می کردم می شناسمش. از بالا و پایین اش خبر دارم. ولی زهی خیال باطل. خودم را هم هنوز نمی شناسم. چه برسه به اون . الان با یک اسم که شبانه روز توی سرم می چرخه باید چی کار کنم؟ راه درست چیه؟ من همف بچه و همه اون خوبیها را بزارم و برم؟ من هم سنگ دل بشم؟ من هم بیخیال باشم؟ هر کسی به من توجه نکرد لیافت من را نداره؟ باید قیدش را بزنم؟ هیچ چیزی توی دنیا با ارزش تر از من نیست؟ پس چرا من اینجوری نیستم؟ چرا نمی تونم بی خیال باشم؟ چرا نمی تونم رها بشم ؟ چرا وابسته ام؟ تا کی می خوام ادامه بدم؟ تا کی قدرت و توان دارم که ادامه بدم؟ وقتی که به آخرش میرسم چی میشه؟ اون موقع دیگر برام ارزشی داره؟ نکنه بچه ام را فدا کنم؟ نکنه اون موقع این قدر تحلیل رفته باشم که دیگه توانی در من نمونده باشه؟

خدایا خدایـــــــــــــــــــــــــا خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

من دیگه تحملش را ندارم. کمکم کن. راه درست را نشونم بده. می شنوی.

اشتباهم چی بوده؟

/ 2 نظر / 11 بازدید
سرباز مهدي(عج)

سلام وب خيلي قشنگي دارين مطالب جالب و خواندني به ما هم سر بزن اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم

محمد پورغلامی

موس فلاش مموري هاي جديد جالبه حتماً ببينيد http://mohammadporgholami.persianblog.ir http://www.2shared.com/document/RK9Ov5ev/__online.html اينم لينک تبادل لوگو يک فايل text هست دانلود کن بخون موافق بودي خبرم کن