اعترافات مادرانه

وقتی آدم یه دو هفته ای از خونه اش دور باشه تازه اون موقع می فهمه که چقدر زندگیش تغییر کرده چون به هر حال آدم تو خونه خودش خیلی راحت تره

یکی از چیزهایی که فهمیدم اینه که شدم پناهگاه برای سینا هر وقت جایی رو ناامن می بینه به من پناهنده میشه. دلم نمیومد به زور از خودم دورش کنم می دونم که یه روز خودش میره و بازی می کنه ولی الان نیاز داره که کنارش باشم و بودم.

 ولی این کنارش بودن باعث شد خیلی اذیت بشم.

 نه می تونستم یه دو ساعتی به خودم اختصاص بدم نه فهمیدم ناهار و شام چی خوردم آخه باید به سینا غذا میدادم وقتی هم غذای سینا رو می دادم بقیه غذاشون رو خورده بودند و داشتن سفره را جمع می کردند اگر می نشستم و غذام رو می خوردم می دونم که همه توی دلشون می گفتند چقدر شکمو و اگر هم از غذا دست می کشیدم گرسنه می موندم.

حتی مهلت نمی داد من دستشویی برم یا بفهمم چه شکلی مسواک می زنم و اینکه نتونستم برم کوه و دشت و دمن بگردم.

فهمیدم که آدم پرتوقعی شدم دیگه نمی تونم از خیلی از چیزها به راحتی بگذرم و توی خودم بریزم تازگی ها وقتی عصبانی باشم اگر چیزی بر خلاف میلم باشه خیلی راحت حرفم رو می زنم دیگه برام مهم نیست که کی حرفام رو می شنوه کی چی میگه.

از نصایح الکی خیلی بدم میاد اینکه بچه هر کاری بکنه ربط می دهند به رفتار مادر.

 گریه می کنه  می گویند: سرما خورده چون مادرش لباس مناسب تنش نکرده بود (در صورتی که بچه اصلا علائم سرماخوردگی رو نداره)،

خوابش میاد و به شلوغی عادت نداره و توی مهمونی ها نق می زنه می گویند: بچتون دلش درد می کنه آخه فلان چیز رو خورده

از اینکه هی بغلش کنند و فشارش بدهند کفری شده و بی حوصله است می گویند: این رفتارش مثل خودته تو هم بچه بودی بد اخلاق بودی

غریبی می کنه --------- می گویند:  به بچه یاد نمی دید که ما رو بشناسه (البته این یکی رو توی دلشون  گفتند چون اگر بلند می گفتند احتمالاً‌ مورد اصابت جوابهای من قرار می گرفتند)

این برام قابل هضم نیست که  چرا هر کسی هیچ استعدادی در شاد کردن و احساس آرامش دادن به بچه نداره موبایلش رو روشن می کنه یه آهنگ میزاره میده به بچه تا مثلا باهاش دوست بشه و اونوقته که دود از کله مادر بلند میشه و با آرامش میگه لطفا موبایل دستش ندهید.

 از خودم بدم میاد دلم می خواد وقتی می خوابم سینا گریه نکنه یا وقتی از سر کار میام نیم ساعت فقط نیم ساعت راحت بخوابم و یهو سینا نیاد گریه که چرا به من می می نمی دی چرا خوابیدی

 دلم می خواد وقتی رسیدم خونه و بلافاصله برای شستن دستهای آلوده ام به دستشویی میرم سینا با گریه هاش من رو متهم به مامان بی وجدان بی عاطفه نکنه. دلم می خواد وقتی میرم آرایشگاه راحت بشینم تا نوبتم بشه هی غر نزنم که خانم پس کار من کی انجام میشه من بچه ام توی خونه منتظرمه و خانم آرایشگر با چشمهای از حدقه در اومده بگه بچه ات! تو چرا اینقدر واسه شوهر کردن و بچه دار شدن هول بودی ...

دلم می خواد برم توی پاساژها با خیال راحت بگردم و یه لباس مناسب برای خودم بخرم و از سر اجبار که لباسام خراب شده به اولین جایی که میرسم و اولین چیزی که می بینم رو بالاجبار نخرم.وای که چقدر غر زدم. وای که چقدر ناشکری کردم، خدایا از من بگذر. من پسرم رو دوست دارم من همسرم رو دوست دارم من زندگیم رو دوست دارم ولی این حرفها روی دلم سنگینی می کرد باید به یکی می گفتم آخه خسته ام، استرس دارم که مامان اینا بالاخره جابجا میشند یانه من سینا رو چکار کنم با کمر درد و بدون ماشین بچه رو کجا ببرم؟ وای نکنه صاحبخونه بگه تیر ماه جابجا بشید یعنی خونه با این قیمت اینجا گیرمون میاد که نزدیک مامان اینا باشیم و هزاران فکرهای ریز و درشت دیگه

 

پی نوشت: الان حالم خیلی بهتره این مطالب رو دو روز پیش نوشته بودم ولی چون کار پیش اومد به عنوان پیشنویس ذخیره کردم.

/ 6 نظر / 7 بازدید
مامان آلینا

الهی بگردم.خوش شداینجانوشتیا.حداقل دلت سبک شد.میدونی دوستم گاهی بعضی ادمهای د وروبرحرفایی میزنن گویافراموش کردن خودشون هم این روزاروگذروندن ویه دوره ای این مسایل حرف دل خودشون هم بوده.من این گله مندیهاروناشکری نمیدونم.به هرحال ظرفیت هرآدمی حدی داره.شرایط شماباماهامتفاوته وباردوشتون سنگینتره.سعی کن به اگرهایی که هنوزپیش نیومدن فکرنکنی.تاحداقل نگرانی روزهای بعدبه خستگیهای الانت اضافه نشه. ولی حتماخودت هم به این نتیجه رسیدی که واقعابچه هاتوهردوره ای یه جورن.گاهی زیادی سنجاق قفلی میشن گاهی ادم دلش برای درآغوش کشیدنشون پرمیزنه.آلینم این روزادرایام چسب کاری به سرمیبره. فقط برات آرزومیکنم این دوره سخت به سرعت بادبگذره وخداتوان وصبربیشتری بهت بده.سین سین جیگرم روبماچچچچچچچ[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][بغل] شمابرای انجام هرنوع سرقت ازهرنوعی مختارید.چون خودمم اونوسرقت کردم باذکرشاعر[نیشخند][نیشخند][نیشخند]

غزال

الهی بمیرممممممممممم شراره همه ما مامانها این سختی ها رو داریم ....میفهمم چی میگی ...منم از روی تند تند غذا خوردن که مبادا شیرم کم بشه شدم عینهو گاوو.....منم از روی عصبانیت های زود گذر شدم یک ادم عصبی مزاج....همهمون یک نوعی در گیریم....نمی دونم شاید اون ارامش رو از اطراف هم نمی گیریم...این اطرافیان یادشون رفته کی و چطوری بچه بزرگ کردن از بزرگی فقط وفقط نصیحت کردن رو بلد هستند و بس...منم یاد گرفتم میگم شما درست میگید و دهن طرف رو میبندم نه تو خودم میریزم نه اهمیت میدهم .....تو هم بگو چشم تو درست میگی و ازش بگذر......مطمئنم ارومتر از الان میشی در مورد مشکلات تی که نوشتی همهمون گریبانگیرشیم ولی هر کی به نوبه خودش...خدا اون بالاست که من و تو در ارامش باشیم نه در اضطراب....پس بی خیال دنیا و غمهاش......سینای جیگر خوش تیپمو عشقه و زندگی که تو امین با چنگ و دندون حفظش کردید............ مسرور و پایدار باشی[ماچ][ماچ][ماچ] بیا بغلم همه غمها یادت بره[بغل]

مامان تربچه ها

سلام خانمی عزیزم تا زمانی که گوش شنوا داشته باشی این حرفها و نسخه پیچیدنهای انچنانی هم وجود داره خیلی محترمانه میشه خواست که اطرافیان دایه های مهربانتر از مادر نباشند[ابرو] اصلا هم احساس گناه نکن گلم چون این حق توست که در روز و یا هفته ساعتی را به خودت اختصصاص بدی تا انرژی بگیری و تجدید روحیه و قوا کنی [پلک] نگران اتفاقات نیافتاده هم نباش خدا همیشه هوای بنده هاش را داره [گل] پس مثل همیشه مقاوم وصبور وشیطون باش[ماچ][ماچ][ماچ]

غزال

شراره چرا دیر اپ میکنی................من هر روز میام میخورم تو دیوار[عصبانی]

غزال

الهی فدات بشم.................سالگرد عروسیت مبارکککککککککککککککککککککک خوشحالم که تونستم توی چنین روزی خوشحالت کنم عکسهای باغچه کوچیک هم میگذارم قوللللللللللللللللللللللللللل تقدیم با عشق[گل][گل][گل][گل][گل]