آقاجون

بعد از ظهر جمعه هنوز سر سفره ناهار بودیم که صدای زنگ تلفن باعث سکوت در خانه شد. دایی گوشی را برداشت و بعد از چند کلمه صحبت با گریه گوشی از دستش افتاد آقاجون (پدربزرگ من) پَر کشید به سفر آخرت رفت.

با عجله وسایل جمع کردیم و راهی شدیم هر چه به سمت شهرمون نزدیک تر می شدیم، انگار که قلبم داشت کنده میشد تنها دفعه ای بود که دلم نمی خواست بروم ولی نیرویی مرا به جلو می کشید. باید می رفتم و برای آخرین بار از آقاجون خداحافظی می کردیم. دیوارهای شهر که نمایان شد نمی توانستم از جاده چشم بردارم، به شهر رسیدیم نتوانستم داخل کوچه بروم، ماشین را درخیابان پارک کردیم و تو را به بابا سپردم و به سمت خونه رفتم در باز بود، جلوی در زیر پارچه مشکی عکس آقاجون به من لبخند می زد ولی برایم این لبخند اصلا شیرین نبود وارد حیاط شدم اشکم سرازیر شد از میان درختها رد شدم و به عمارت رسیدم. پسرخاله ها و دایی ها خاله ها هر کدام یه طرف کز کرده بودند و چشماشون قرمز بود وارد اتاق شدم و ننه (مادربزرگم) را که حالا همدمش را از دست داده بود در آغوش کشیدم و گریستم بلند بلند گریه کردم. ولی آروم نمی شدم، اینقدر از شنیدن این خبر شوکه شده بودم که نمی دونستم باید چی کار کنم به سمت خیابان رفتیم.  آمبولانس رسید مادربزرگ را با ماشین پشت سر جنازه بردم تا برای آخرین بار با آقاجون خداحافظی کند بدن آقاجون را غسل و کفن کردیم و دقیقا کنار قبر پدربزرگ پدری ام به خاک سپردیم.

 جگرم سوخت. دلم آتش گرفته بود. چون هیچ کاری برای آقاجون نکرده بودم یعنی اینقدر مظلومانه رفته بود که به هیچ کداممان فرصت  نداده بود که برایش کاری کنیم.

خدایا آقاجون را بیامرز و روحش شاد باشه.

لطفا برای شادی روحش فاتحه بفرستید.

/ 4 نظر / 3 بازدید
آغوش سبز

تسلیت عرض می کنم غم آخرتون باشه . برای شادی روحشون فتحه فرستادم . روحشون شاد .

مامان تربچه ها

تسلیت میگم عزیزم همیشه از دست دادن عزیزان سخته خصوصا که ادم راه دور باشه [ناراحت]روحشون شاد[گل]

مامي آلينا

شراره عزيزم اميدوارم غم آخرتون باشه وبقاي عمرشما.خيلي ناراحت شدم.ببخش ديرفهميدم[ناراحت][گل][گل][گل]

ميترا

شراره جون خدا رحمت كنه پدر بزرگت رو ... حتما روح بلندي داشته كه اينقدر مظلومانه رفته ... انشاا... خدا به مادر بزرگت و پدر و مادرت سلامتي و طول عمر بده ... سلامت باشي.