خسته ام

امروز وارد بیست و هشتمین سال زندگی ام می شوم. حالم اصلا خوب نیست. صبح وقتی سوار ماشین شدم دیدم شاخه شکوفه ای که می زاشتمش پشت شیشه و خیلی دوستش داشتم. شکسته و خورد شده و هر تکه اش یک جایی افتاده. 

 دیشب به خاطر اینکه کلیدم را توی خونه جا گذاشته بودم مجبور شدم تا ساعت 9 شب توی خیابون ها برم خرید و پارک و این طرف اون طرف و به دلیل اینکه ته دلم می خواست یک ذره بار سنگین کارها را روی دوش همسر بزارم ازش خواهش کردم خریدها را بیاره توی خونه. نصف بیشتر خریدها را هم خودم بردم بالا که مثلا راحت تر باشه ایشون هم در دو دقیقه ای که در حال آوردن خریدها به خونه بودند شاخه شکوفه را می دهند به سینا و آن هم سر چند ثانیه شاخه را می شکنه.

به خاطر یک مساله دیگه  صبح عصبی بودم. شب قبل هم کلا 4 ساعت بیشتر نخوابیده بودم. دلم می خواست بهش گیر بدم و گیر دادم اونم یک گیر اساسی. وقتی رسیدیم به محل کارش پشت چراغ قرمز دعوا بالا گرفت. در ماشین را محکم به هم کوبید و یه خورده هم سرم داد کشید و رفت. احساس بدبختی تمام وجودم را گرفت. وقتی رفت سریع خودم را جمع و جور کردم و از میان آدمهایی که سوار ماشین ها زیرزیرکی چشمشون به ما بود با سرعت فرار کردم تا نگاه های سنگینشون بیشتر از این آزارم نده.

/ 1 نظر / 7 بازدید
مرجع وبسایت های افغانستانی

سلام دوست گرامی ، اگر به دنبال مرجعی برای آشنایی با فرهنگ ، تاریخ و جغرافیای افغانستان هستید ، می توانید نوشته های وبلاگ های کاربران افغانستانی را در زمینه های شعر ، هنر و فرهنگ افغانستان بخوانید. بیشتر وبلاگهای کاربران افغانستانی در "مرجع وبسایت های افغانستانی" جمع آوری شده است. پیروز باشید http://links.cheshmehregi.com