پانزده ماهگی

پانزده ماهه شدی

اول پس رفتهات رو بگم

دیگه اسمت رو نمی گی، از صدای حیوانات فقط لاک پشت و ماهی و بعضی وقتا هم ببعی رو می گی

روزی دو بار می ری پارک و عاشق بچه های توی پارک که به  نوزاد تا بچه پانزده شانزده ساله رو می گی: نی نی

عاشق پرنده ها یا به قول خودت جوجه هستی، دست شهردار محترم تهران هم درد نکنه که با تبلیغات گسترده و رنگارنگ روی اتوبوس ها باعث شده هر وقت توی خیابون اون روت بالا میاد و از دست ما کاری بر نمیاد با نشون دادن یه اتوبوس میشه حواست رو پرت کرد و انگار که یه هواپیما وسط خیابون دیدی کلی هیجان زده می شی و با انگشتت اشاره می کنی و میگی اُتودو

چند روز پیش هم یه دسته گل به آب دادی

ظاهراً طی چند دقیقه که مامانی تنهات می زاره می ری توی آشپزخونه و از داخل کابینت شیشه عسل رو برمی داری و بقیه اش هم واضحه

 گلیم کوچک توی آشپزخانه، کف آشپزخانه، بقیه شیشه های توی کابینت خود کابینت، خودت و لباسهات رو عسلی می کنی و مامانی در حالی که به شدت عصبانی بوده شروع به جمع آوری خرابکاری ها می کنه تو هم فکر می کنی باید کمکش کنی و هزار بار دیگه توی عسلهای آشپزخانه میای و رژه میری و حسابی کفریش میکنی. عصبانی

خاله می گفت: وقتی از دانشگاه اومدم در رو که باز کردم دیدم مامانی به شدت خسته است از پیشونیش عرق می چکه ظاهراً گلیم رو تنهایی برده توی حمام و شسته و تو هم که نمی تونی کمک نکنی هی می رفتی توی حمام اون بنده خدا هم صد بار دست و پات رو میشسته و می زاشتت بیرون ولی بازم می رفتی پیشش...سبز

پی نوشت: از همه دوستانی که پانزده ماهگی سینا رو تبریک گفتند بی نهایت ممنونم، شرمنده که به خاطر فیلترینگ شدید توی شرکت دسترسی به وبلاگ سینا ندارم و دیر جواب محبتهاتون رو میدم.ماچ

/ 4 نظر / 11 بازدید
مامان تربچه ها

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]15 ماهگیت مبارککک عزیزم هر چند این گلها به گلی روی ماهت نیست [ماچ][ماچ][ماچ]

مامان تربچه ها

ای جان ان لحظه که عسلی بوده خوردن داشت یه خاله شکمو[زبان] خدا سایه مادر را همیشه بالای سرتون نگه داره که واقعا نعمت هستند [بغل][گل]

غزال

خدا وکیلی دمت گرم سینا .....عین رونیکا از دیوار راست میری بالا و همچنین ...پس رفت داری تویحرف زدن عین رونیکا....رونیکا جدیدا با ایما و اشاره حرف میزنه زبونشو ......خورده.[ناراحت]

مریم -مامان آرتین

سلام مامانی راست می گی من وقتی آرتین را که 2 ماهه بود می بردم و منزل مادرم می گذاشتم دلم براش می سوخت اما از خونه ماندن فراری بودم و وقتی برگشتم سرکار روحیه ام عالی بود سینا گلی را از طرف من ببوس [ماچ]