توی هر گوشه این شهر...

میرم از شهر تو

با یه کوله بار از خاطره

دل من مونده پیشت

گرچه باهام مسافره

میگذره همراه جاده

یاد تو از تو خیالم

توی راه دریغ از ابری

که بباره سر راهم

توی هر گوشه ی این شهر

دارم از عشق از تو یادی

میسوزونه منو یاد

دلی که به من ندادی

راه میفتم بی هدف

مقصد راه رو نمیدونم

کاش میشد آروم بگیرم

ولی افسوس نمیتونم

نه یه قاصدک تو جاده

که بشه همسفر من

من یه قصم که جدایی

شده فصل آخر من

توی هر گوشه ی این شهر

دارم از عشق از تو یادی

میسوزونه منو یاد

دلی که به من ندادی

میرم و گم میشم آخر

تو غروب دشت غربت

نمیتونم که بمونم

توی شهر بی محبت

/ 2 نظر / 5 بازدید
سحر

در تمام ترديدهاو شايدهايم بدان! تنها تويي که بايدي... تنها تو... حتي به خودت هم دل مبند مي رسد روزي که حتي نگاهت را نمي شناسي به جز حضور تو هيچ چيز اين جهان بيکرانه را جدي نگرفته ام حتي عشق را... سلام روزت بخير باشه مهربون...كلبه قشنگي داري ...دوست داشتي با قدمهاي سبزت كلبه كوچك آبجي سحر هم مزين كن...روز دل انگيزي داشته باشي

غزال

نبینم پکر باشی[ناراحت]