استقلال عمل ......... ماجراهای ما و سینا

کم کم نشانه های بزرگ شدنت بیشتر به چشم میاد دیگه به راحتی هر کاری رو انجام نمی دی.

یاد گرفتی که می تونی مخالفت کنی حتی با اینکه دلت غذا می خواد قاشق رو پس می زنی می ری یه چرخ میزنی و میای همون قاشق غذا رو میخوری یا اینکه موز رو از دهنت در میاری و یه حالتی به صورتت می گیری انگار تلخه ولی دو دقیقه بعد میای موز رو  میگیری و یه گاز گنده ازش می زنی ، می خوای نشون بدی که خودت تصمیم گیری می کنی.

شیطون شدی با همه چیز کار داری از عینک روی صورت ما تا دنده و فرمون ماشین ، اجاق گاز ، پریز برق، ظرفهای توی کابینت ها، لباسای توی کشوها ،کمد دیواری ها و خلاصه هر چیزی که فکرش رو بکنم .

 قبل از بچه دار شدن هفته ای یکبار خونه رو مرتب می کردم ولی الان شبی دو بار خونه رو مرتب می کنم لباسها رو توی کشوها می زارم ظرفهایی که از کابینت ها بیرون مونده رو سر جاشون می زارم دستمال های آشپزخانه که هر کدوم یک طرف افتاده رو جمع می کنم توی کشو می زارم، ولی ساعتی خونه مون مرتب به نظر نمی رسه از یک طرف من جمع می کنم و از طرف دیگر تو وسایل رو میریزی وسط خونه.

شیطونک خونه با کارهات قند توی دل ما آب می کنی. بوس می کنی ، با بازی های ساده غش غش می خندی  هر چی ما می گیم تکرار می کنی ولی با زبون خودت.

چند روزی بود می گفتی هاگا و من نمی فهمیدم یعنی چیمتفکر یکبار که داشتی شیطونی می کردی بهت گفتم خاله رو صدا کن تا برات توپ بیاره و خودم شروع کردم بگم خاله خاله خاله خاله سینا توپ بیار با سینا بازی کنیم

که تو هم شروع کردی بگی هاگا هاگا هاگا و من یه کشف بزرگ کردم

هاگا= خاله

دیشب اصلا قصد خوابیدن نداشتی با اینکه خونه تاریک بود و تو هم مثلا قرار بود کنار من شیرت رو بخوری و بخوابی، بعد از یکساعت تازه بلند شدی تو تاریکی روی تخت رژه می رفتی و چون سطح تخت فرو میره تلو تلو می خوردی ترسیدم یهو پرت بشی پاییننگران واسه همین به بالشت برداشتم و رفتیم توی هال  تا مثلاً با هم بخوابیم بازم نمی خوابیدی من که از خستگی چشمام باز نمی شد خوابم برده بود........ یهو گریه کردی چون توی تاریکی نمی تونستی بری شیطونی........ بلند شدم لامپ آشپزخانه رو روشن کردم که هم خونه خیلی روشن نباشه که هر جایی سرک بکشی هم جلو پاهات رو ببینی و حوصله ات سر نره چون من از بس خوابم می اومد در حال غش کردن بودم .......رفتی سراغ شیطونی هات من هم سرم رو روی بالش گذاشتم و نگاهت می کردم که نمی دونم چند دقیقه خوابم برد یهو با یه درد شدید توی صورتم از خواب پریدم اینقدر هول و دستپاچه شدم که نفهمیدم چی کار می کنم دیدم فلاسکت رو آوردی و ظاهراً با قسمت فلزیش کوبیده بودی روی دماغم این قدر هول شده بودم و عصبانی بودم که نفهمیدم زدم روی صورتت الهی بمیرم مامان زده بودمت تو هم فکر می کردی یه جور بازیه با اینکه دردت اومده بود اول بغض کردی بعد شروع کردی با دو تا دستهای کوچیکت بزنی روی لپات و خندیدن خیلی ناراحت شدم که چرا اینکار رو کردم ولی دست خودم نبود از گیجی و هیجان زدم توی صورتت ولی تو اینقدر پاک و معصوم بودی که نگاهم کردی و فکر کردی داریم شیطونی می کنیم. دیگه خواب از سرم پرید ولی امروز حسابی کلافه ام همش دارم چرت می زنم.

کاش خوابت منظم میشدنگران البته توی چهار ماهگی حدود یک هفته و نیم از خودمون جدا خوابوندمت و کلی از این موفقیت خوشحال بودم و با کلی غرور به همه گفتم که جای خوابت رو جدا کردم ولی خاله خان باجی ها گفتند: بچه چهار ماهه رو جدا می خوابونی بچه تا صبح هلاک میشه اگر گریه کنه بیدار نشی چی.... اگر توی خواب خفه بشه چی........... اگر شیر بخواد تو توی خواب باشی چی کار کنه............ چقدر سنگدلی.............. همش به فکر خودت نباش .......... بچه داری سخته ..... از روی کتاب که بچه بزرگ نمی کنند ........ این دکترا این حرفها رو برای خودشون می زنند ...... و خلاصه این قدر منو ترسوندند که یه اشتباه بزرگ کردم و برگردوندمت پیش خودم و بعد از اون هم که رفتم سر کار و خستگی شبها باعث شد دیگه نتونم یه برنامه درست حسابی بهت بدم و هم خودم شب تا صبح با عذاب می خوابم هم تو بدعادت شدی و اذیت میشی.

چند روز پیش که از خونه مامانی با بابا اومدیم خونه وقتی وارد خونه شدیم من لباسهات رو درآوردم و سریع رفتم توی آشپزخانه بابا هم یه دو دقیقه پیشت بود و رفت دستشویی که یهو صدات اومد ولی از توی هال نبود سریع دویدم که بیینم کجایی که بنا بر اتفاق ظاهرا در خونه  را درست نبسته بودیم و رفته بودی توی راه پله ها  با ترس بغلت کردم و کلی بوسیدمت و خدایی نکرده اگر بلند صدا نداده بودی من متوجه نمی شدم و از پله ها پرت می شدی خدایا شکرت می دونم که همیشه فرشته هایی برای محافظت از کوچولوها گذاشتی که مشکلی براشون پیش نیاد. خلاصه نمیشه یه لحظه ازت چشم برداشت.

مامانی می گفت دیروز دو دقیقه اومدی توی آشپزخانه که یهو نگران میشه میاد ببینه چی کار می کنی که دیده نیستی تا اینکه صدات در میاد رفته بودی توی کابینت و در روی خودت بسته بودی. بنده خدا خیلی خسته میشه دائماً باید دنبالت باشه که یه دسته گل به آب ندی....

خدایا مواظب مرد کوچیک خونه باش.

مرد کوچیک خون دوست داریم.

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان تربچه ها

نازی میفهمم چقدر سخته شاغل بودن و کم خوابی همین که حندیده و فکر کرده بازیه کافیه سخت نگیر این تربچه ها برعکس جسه کوچیکشون قلبهای بزرگی دارن[قلب][ماچ] بنظرم جدا کردن بچه ها بسته به شرایط داره نمیشه گفت کاملا درسته و یا غلط ولی من هر 3 تاشون را جدا خوابوندم نه افسردگی گرفتن نه دور از جونشون خفه شدن و نه عذاب وجدان گرفتم چون خواب یه چیزی هست که باید ازش لذت برد و به ارامش رسید [ماچ][ماچ][ماچ] به امید خوابهای طلایی

سعیده

سلام می بینم که گل پسرمون کلی شیطون شده برای خودش. الهی قربون هاگا گفتنش بشم من . حق داری بعد از یه روز خستگی دیگه آدم نمی تونه شب خودش را نگه داره . بابت اون قضیه هم ناراحت نباش بازم خوبه فکرکرده داری باهاش بازی می کنی. بابت اون که گفتی فرشته ها محافظ بچه ها هستند کاملا باهات موافقم . امیدوارم مرد کوچک خونه تون همیشه در پناه خدای مهربون و فرشته هاش سالم باشه [ماچ][ماچ][ماچ]

تارا واراد

ها ها ها......شیطونیهات خیلی باحاله هاگا جون! بخصوص اون قسمت بوکس بازی با فیس مامان!!!!!!! دلم یه جوری شد وقتی خوندم هم دردت اومده هم فکر کردی بازیه خوشحال شدی.....قربون اون صفای بچگیت که اینهارو هم اینقدر مثبت تعبیر میکنه و ساده میگیره.کاش ما بزرگترا هم میتونستیم اینطوری باشیم ..کاش........بووووووس

مامان یکتا

مامان سینا من 200 در صد درکت میکنم. اون قسمت فلاسک رو منهم تجربه یک همچین ضربه ای رو دارم.خواب بودم یکتا با لگو کوبوند روی ژیشونیم. حالا من پیش خودم فکر میکردم اگر من میمردم این بچه تا وقتی کسی بفهمه و بیاد سراغش توی خونه تنها چی کار میکنه؟؟؟[نیشخند] الهی خاله قربونش بشه که شیطون شده. به قول مامانم بچه سالم و باهوش شیطونی نکنه پس بشینه جدول حل کنه؟!؟؟!؟[تعجب]

مامانیا

ٍسلام مرد کوچک شیطون عسلی الهی من قربون اون شیطونی هات بشم تو با کارات دل مارو آب می کنی خوشمزه اما قدر مامان مهربونتو بدون که خیلی نازنینه.

مامانیا

سلام عزیز خاله دل تو دلم نیست زود تر با مامانت ببینمت و بچلونمت

مامان تربچه ها

سلام خانمی خوبی؟ والا هنوز همسر جان برنگشته منظورم بابای خودم بود که امده بود پیشمون[نیشخند] اینم انچه شما خواسته اید ولی یه شرط داره که هی باهاش عکسهای سین سین شیطونم را بزاری تا حض بصر ببرم [ماچ] 7 تا برنامه هست که میتونی روش کار کنی اگه بازم کمک خواستی در خدمتم[ماچ][ماچ][ماچ]

مامان تربچه ها

حواس منو ببین یادم رفت ادرس را بزارم برات از صبح کالج بودم دیگه مخم هنگ کرده[نیشخند] http://www.picget.net/download.html

غزال

شراره جونی ادرس فیلتر شکن رو برام توی وبلاگم میگذاری...مرسی راستی برای قرارمون یادم بنداز امانتی سینا رو که شبنم دستم داده برات بیارم....بوسسسسسس[بغل][ماچ]

مامان تربچه ها

سلام عزیزم انشالله که به زودی مشکل فیل و شتر و قورباغه و این چیزها حل بشه[نیشخند] ممنون از خوش امد گویی [ماچ]وعده دیدار کمپینگ ناسا[چشمک] سین سین را بماچچچچچچچچچچ[ماچ][ماچ][ماچ]