تو بزرگ میشی و من دلتنگم

تو بزرگ میشی و من دلتنگم

تو چهار دست و پا میری و من برای نوزادی هات دلم تنگه.

برای روزی که اولین بار توی NICU بیمارستان چشمات رو باز کردی و همدیگر در دیدیم وقتی که به هم نگاه می کردیم اصلا احساس نمی کردم که اولین بار که توی چشمات نگاه می کنم انگار که سالهاست همدیگر را میشناسیم، توی نگاهت خیلی حرفها داشتی دلم برای اون روزها تنگ شده برای شبهایی که عاشقانه شب تا صبح تا هم بیدار بودیم و نجوا می کردیم خدایا چقدر زیبا بود با تمام خستگی و کسالت دوست داشتم کنارت باشم و لحظه ای کسی تو را از من نگیره برای وقتی که از شیره جانم سیرابت می کردم تا خودم آروم بشم. برای روزهایی که بقیه خستگی هاش رو می دیدند و من عاشق بودم عاشق یه موجود بهشتی. برای بوی تنت، برای شیر خوردن های مداومت، برای اولین گریه ات، برای بی تجربه گی های خودم برای شیرینی های تو، برای اولین لبخندت، اولین غلطیدنت، اولین باری که نشستی، اولین باری که غذا خوردی، اولین باری که آب خوردی، اولین باری که از بغلم بغل کسی نرفتی، برای ذوق کردنت، برای قهقه زدن های کوچولوت، برای روزهایی که حتی 15 دقیقه هم از هم دور نبودیم.

ولی این دلتنگی ها شیرین و زیبا میشه وقتی میبینم که تو بزرگ میشی، اطرافیانت رو میشناسی، می تونی بی ریا بخندی، می تونی من و دیگران رو بخندونی، میتونی چهار دست و پا همه جا سرک بکشی و از این استقلالت شاد هستی، می تونی دست بزنی، می تونی بایستی، آره مرد کوچک خونه ما ایستاد، خدایا هیچ وقت مرد کوچک خونه را تنها نزار.

 

کوچولوی قشنگم فقط اینو بدون که خیلی دوست دارم.

/ 0 نظر / 14 بازدید