رفتن به بازار با بچه

پنج شنبه دلم می خواست بروم بازار چیز خاصی توی ذهنم نبود. ولی نشستم و خوب فکر کردم یک لیست بلند بالا برای خرید تهیه کردم. با اینکه تمام آن اقلام را می توانستم با رفتن به شهروند تهیه کنم ولی دلم می خواست بروم بازار.

بازار را دوست دارم به نظرم پر از زندگی است همه در حال حرکت، خرید، همه با عجله، اکثریت با حوصله و خلاصه خیلی حس خوبی به من منتقل می کند.

چهارشنبه شب به همسر گفتم برنامه فردایت چیست؟ طبق معمول گفت باید بروم شرکت ،چطور؟ گفتم: می خوام برم بازار. می تونی سینا را ببری شرکت؟ گفت: نه نمیشه. کار زیاد دارم، کسی هم نیست که باهاش بازی کنه، فلانی هم که باهاش جوره هم از شرکت رفته. خلاصه که بهانه پشت بهانه.

صبح که از خواب بیدار شدم. لباسشویی را به راه انداختم. سینا هنوز خواب بود. حیاط خلوت را جارو کردم. ظرفها را شستم. خانه نامرتب را جمع و جور کردم و کلی حرص می خوردم که امروز هم که می خوام بروم بازار نمی تونم و باید بچه نگه دارم. لباسها را پهن کردم روی بند. رفتم حمام و بعد صبحانه را آماده کردم. سینا را بیدار کردم و صبحانه خوردیم. ساعت 10:30 همسر زنگ زد. که بیرون نرفته ای؟ گفتم با سینا مگه میشه بیرون برم؟ همش می خواد بغلش کنم من هم که کمرم درد میکنه. گوشی را قطع کرد و یهو پیش خودم گفتم خوبه که برم بازار مگه این همه زن که با بچه میان چی کار می می کنند.

به سینا گفتم می خوام برم بازار. میای بریم. گفت: یعنی بریم مهدکودک؟ گفتم: نه بازار می روند برای خرید. فقط من یک چیز بیشتر برات نمی خرم. و باید قول بدی که راه بیای چون نمی تونم بغلت کنم. اون هم قبول کرد. با اینکه دیر شده بود ساعت 11 حرکت کردیم و ماشین را توی پارکینگ حقانی پارک کردم و سوار مترو به سمت بازار حرکت کردیم. متاسفانه دو تا ایستگاه بعد قطار خراب شد و بیست دقیقه ای معطل شدیم تا دوباره حرکت کرد.

خانوم هایی که طبق معمول گل سر و تل و هر چیز کوچگ دیگری را می فروختند یکی پس از دیگری می آمدند و می رفتند و من در چهره شان دنبال سوالات خودم می گشتم که اینها نان آور چند نفر هستند؟ همسر دارند؟ معتاد است؟ و ...

سینا هم که خوشش آمده بود هر کدام را می دید می گفت: برام بخر!  هر چقدر توضیح می دادم که گل سر برای دخترهاست به درد تو نمی خورد می گفت: نه بخر

بعد که مترو شلوغ شد گریه می کرد آن هم چه گریه ای من نگران بودم که زیر دست و پا له نشود اون گریه می کرد که برچسب روی دستش که روی زمین افتاده بود را بردارد و وقتی من اجازه اینکار را نمی دادم. گریه می کرد بیا و ببین. بالاخره رسیدیم بازار همچنان گریه می کرد و من اعصابم خورد شده بود که این همه راه را آمده ام بدون خرید برنگردم.

همسر زنگ زد که کجایی؟ گفتم: بازا. گفت: با سینا؟ گفتم:پ ن پ .نیشخند گفت:خوب صبر می کردی من می اومدم سینا را نگه می داشتم بعد می رفتی. گفتم من که بهت گفتم نگهش دار گفتی نمیشه ببرمش شرکت. گفت: خوب می اومدم خونه. گفتم: کی می خواستی بیای؟ دیگه وقت نبود صبر کنم.

سینا با صورتی خیس از اشک کنارم راه می آمد. و هر وسیله بی مصرفی را میدید می خواست بخرد. بهش گفتم اگر گریه نکنی می برمت اسباب بازی فروش و یک اسباب بازی برات می خرم. فقط یکی! رفتیم سمت اسباب بازی فروشی ها. یک جعبه شامل سه تکه اسباب بازی پلاستیکی به درد نخور کوچک 7000 تومان. ولی ارزشش را داشت آرام گرفت با عشق تمام جعبه را دستش گرفته بود و راه می آمد. ولی این آرامش طول نکشید که گیر داده بود جعبه را باز کند و با اسباب بازی بازی کند و تشنه اش شده بود و دوباره گریه. سوپر برای خرید آب پیدا نکردم. بالاخره یک آبسردکن به چشمم خورد لیوان خودش را از کیفم در آوردم و بهش دادم تا آب بخورد. رفت زیر شیر آب و تا ته شیر را باز کرد علاوه بر خودش اطرافیان را نیز خیس کرد. گاوم زایید!

هوا خوب بود ولی سمت چپ تیشرت سینا کاملا خیس شده بود تیشرت را درآوردم و با زیرپوش راه می رفت ولی هوا خیلی گرم نبود. متاسفانه از لباس بچگانه ها دور شده بودم. بالاخره یک مغازه پیدا کردم که لباس بچه داشت یک تیشرت راه راه آبی سورمه ای کلاه دار برایش خریدم و همان جا تنش کردم. بعد از چند دقیقه حوصله اش سر رفت و گریه سر داد. ما هم در کوچه های بازار در حال راه رفتن بودیم که یهو احساس کردم راه ورودی بسته بشد کلی راهم دور تر شد تا توانستم از بازار خارج شوم. سر راه هم مجبور شدم چند تا شورت بنتن برایش بخرم + یک جوراب بنتن و یک کمربند و خلاصه که کلی خوشبحالش شد. برای خانه هم یک سفره کوچک خریدم و برگشتیم ساعت حدود 4 بود و همچنان گریه بچه ای که خوابش گرفته بود و مجبور بود راه بیاید. به مترو رسیدیم و برگشتیم حقانی وقتی چشمش به ماشین افتاد با خوشحالی گفت: مامان ایشاا... ایشاا... بازم بیاییم مترو! بازار!

نمی دانستم با تمام خستگی بخندم یا گریه کنم از دست این موش کوچولوی بلا

 با ماشین به سمت خانه رفتیم و  وقتی رسیدیم خانه یکی دو ساعتی غرغر کرد و بعد تا فردا صبح از خستگی تخت خوابید.

با اینکه نتوانستم خرید کنم و به شدت خسته و عصبی شده بودم ولی در کل روحیه ام عوض شد و به قول سینا: ایشاا... ایشاا... بازم میریم بازار!

/ 5 نظر / 15 بازدید
سحر

سلام روز قشنگ پائيزيت بخير باشه..اومدم به كلبه قشنگت و لذت بردم ..وقت كردي حتما به كلبه خرابه ما هم تشريف بيارين خوشحال ميشيم درضمن يه لينك جالب از مستند مرد يخي هم بالاي وبلاگم گذاشتم كه ديدنش خالي از لطف نيست نظرت برام مهم ...منتظر قدمهاي گرمت هستم دوست خوبم...روز خوبي داشته باشي مهربون[بغل]

مامي آلينا

بميرم واسه اين ددررفتنت بااين مشكلات.چي فك كردم وچي كشيدي[گریه] ولي عاشق اين روحيه مثبتتم[تایید]

مامي آلينا

شراره خيلي خيلي دوست دارم بيام ولي اگه باآلين بيام ازهفته قبلت غم انگيزترميشه[چشمک]هيچكي نيست پيشش بزارم.مامانم فرداميره شمال[گریه]

مامي آلينا

فك كن فقط چقدرتن آباواحدادمون توقبرروويبره ميره[خنده][خنده][خنده]احتمالافحش خورمون هم شديدملس ميشه[نیشخند]