صندلی سرد

صبح ها که از خانه بیرون می زنیم، زودتر راه می افتیم که بابا به محل کارش برسد. هوا کاملا تاریک و مسلماً تو در خواب هستی.. بعد از خرید نانِ تازه، بابا از ما جدا می شود و می رود.

 ما توی ماشین منتظر می مانیم تا درب مهدکودک باز شود تا  اولین بچه حاضر در مهد باشی.

روبروی مهدکودک یک مرکز استثنایی است. هر روز صبح می بینم که مربی ها بعد از وارد شدن به مرکز یکی یکی ویلچرها را به حیاط  می آورند و به صف کنار هم می چینند تا قبل از آمدن بچه ها  صف آماده باشد. این دردناک ترین صف مدرسه ای بود که تا کنون دیده بودم.

این صحنه تقریباً هر روز جلوی چشمانم تکرار می شود و بعد از دیدن آن بر می گردم و به چشمان معصومت که در خواب هستند نگاه می کنم و هزاران هزار بار شکر خدا را به جا می آورم. و بعد از شنیدن "آیت الکرسی" که از شبکه جوان رادیو پخش می شود تو را به دست مربی مهد کودک می دهم و راهی محل کار می شوم.

/ 1 نظر / 10 بازدید
مامي آلينا

انشالله هميشه تنش سلامت باشه عزيزم[قلب]