مامان نکن

رفته بودیم رستوران غذا می خوردیم تو هم کنار من نشسته بودی و هر دفعه یه تکه غذا با چنگال بهت می دادم خنثی

هر وقت اون تکه رو می خوردی بلافاصله شروع می کردی چنگال رو تو مانتو من فرو می کردی که من بفهمم غذا می خوای دیدم داری مانتو رو نخ کش می کنی.سبز

توی چشمات نگاه کردم و گفتم سینا .... مامان.عصبانی

تو هم گفتی: مامان نکُن.تعجب

.

.

.

 روزی صد بار به من میگی "مامان نکُن" (خود کرده را تدبیر نیست، حرفهایی که خودم بهت می زدم رو در جهت تربیت من به کار می بری)

به مامانی که میگی مامانی نکون. عصبانی(چون مامانی یه کم لهجه داره تو هم وقتی باهاش حرف می زنی مثل اون کلمات رو ادا می کنی)

 

امان از دست مرد کوچیک خونه....

/ 3 نظر / 4 بازدید
مامان تربچه ها

خوب راست میگه بچم (مامان نکن)[شیطان] خیلی جیگره دلم ضعف میره الان ان قیافه شیطونش را ببینم اگه تونستی حتما یه عکس ازش بزار لطفا مراقب خودتون باشید [ماچ][ماچ][ماچ][گل]

مامان تربچه ها

راستی یه خبر خوب اینبار اول شدی [دست][ماچ]

ميترا- مامان فراز

ماشاا... چه پيشرفتي كرده اين سين سين خاله ، بچلونش از قول من اين مرد كوچك رو[ماچ]