پلنگ خوش خیال

چند روز پیش طی یک تبلیغی که به دستم رسید تصمیم گرفتم ببرمت تاتر.

دفعه اولی بود که میرفتم تاتر کودکان.

نمایش که به نظرم لوس و بی مزه بود. چند تا شعری هم که توی نمایش خونده میشد لب خوانی میشد ولی تو خیلی خوشت آمده بود. کلی خندیدی و کیف کردی و مهم این بود که تو خوشت بیاد چون این تاتر مخصوص کودکان بود. البته اول نمایش به خاطر اینکه چراغهای سالن خاموش شد ترسیدی. بغلت کردم و برات توضیح دادم و خدا را شکر دیگه مشکلی نداشتی. ولی بچه هایی که کمی از تو کوچکتر بودند گریه می کردند.

امروز صبح بابایی و مامانی رفتند مسافرت. رفتند مکه. با اینکه ندیدمشون ولی باز هم مثل همیشه موقع خداحافظی اشکام سرازیر شدند. ازشون خواستم برامون دعا کنند و به یادمون باشند. بابایی خیلی گریه می کرد دلم می خواست اونجا بودم و سرم رو شونه های مهربونش می زاشتم. امیدوارم به سلامت بروند و بهشون خوش بگذره.

فردا هم انشاا... میریم شهرستان پیش خانواده پدری ات. باید از این حال و هوا در بیاییم و روحیه مون عوض بشه. میدونم که خیلی دوست داری بریم. چون هر هفته می پرسی کی میریم مسافرت. اینقدر از دیدن بچه های فامیل هیجان زده میشی که قابل وصف نیست.

/ 3 نظر / 6 بازدید
el

سلام من از وبلاگ شما بازدید کردم و شمارو به بازدید از وبلاگ خودم به نام "چیزی که هیچ جا نمی تونی لنگشو ببینی" دعوت می کنم . اگر هم شما مایل بودید منو به اسم "چیزهایی که هیج پیدا نمیشه" لینک کنید و به بنده اطلاع دهید تا من هم شما رو لینک کنم با تشکر www.bazar.rozblog.com

مامی آلینا

انشالله به سلامتي برن وبرگردن.جاشون سبزباشه عزيزم.سفرتون بي خطرباشه.خيلي كارخوبي ميكنين.به اظرافيان هم سفارش كن حسابي به همسري روحيه بدن.نكنه ته دلش روخالي كنن يابخوان تجربيات دوست وآشناهاشون رومنتقل كنن.اميدوارم باروحيه شادبرگردين. ممنون بابت خصوصي.اميدوارم به زودي باخبراي خوب اينجاروآپ كني[ماچ][بغل][ماچ]

ننه قدقد

جالب هست که سینا جون در بیمارستان صارم به دنیا اومده. من هم اول قرار بود صارم باشم که قسمت نشد.