دوست جون

امروز صبح به خاطر اینکه شب قبل مریض بودی و درست نخوابیده بودیم دیرتر از خانه بیرون آمدیم. حدود ساعت ٩:٣٠ بود که به مهدکودک رسیدیم. البته باز هم خواب بودی.

بغلت کردم و زنگ در را زدم وقتی در باز شد یکی از بچه ها با پدرش پشت سر من وارد شدند.

 کمک مربی که جلو در ایستاده بود گفت:‌سلام مامانِ سینا. سینا جان بیا بغل خاله. بهش گفتم: سینا خوابه. اون هم گفت: وا هنوز خوابه؟ گفتم آره.

دادمت بغل خاله که یهو آقایی که پشت سرم بود گفت: پس این سینا سینا که داریس هر شب ازش برای ما تعریف می کنه اینه. سرم را برگردوندم و به چشمهای داریس نگاه کردم.  از اینکه می دیدمش احساس خوبی داشتم و دلم می خواست بیشتر باهاش آشنا بشم. گفتم:‌اتفاقاً سینا هم همیشه توی خونه در مورد بازی هاش با داریس میگه.(همیشه نود درصد تعریف هات از مهدکودک در مورد دوست جونت آقا داریس)

البته ده درصد بقیه تعریفات هم اینه که با لادوین (رادوین) دوست نیستم. صورتم را چنگ می زنه. نیشگون می گیره. می زنه. (بدم نمیاد رادوین را هم از نزدیک ببینم)چشمک

/ 2 نظر / 6 بازدید
مامي آلينا

عاشق اين روحيه لطيفشم.بچم ازخشانت بيزاره[ماچ][بغل]

جان سینا

خلی وبلاگت مسخره است [سبز][سبز][سبز][زبان]