مهمان ویژه

دیروز قبل از افطار یک مهمون عزیز اومد پیشمون.

مامانی با یک ساک پر از سوغاتی برای تو و ما.

 با اینکه ما حتی فرصت نکرده بودیم به دیدنش بریم با دلی پر از خلوص خودش تمام سوغات ها را برامون آورده بود.

از دیدنش خیلی خیلی خوشحال شدم. انگار که الان بیشتر و بیشتر قدرش را بدونم. هفته پیش هم بابایی که برای کاری آمده بود تهران باهام تماس گرفت و من شرمنده اش شدم که نتونستم توی خونه پذیراش باشم. عصر خودش را به ما رسوند و توی مطب دکتر همدیگر را دیدیم. همیشه شونه های پر مهرش محل امنی برای من بوده. توی خیابون با دیدنش اشکم سرازیر شد. با اینکه از صبح دنبال کارهای اداری اش بود ولی اسباب بازی هایی که برات از مکه خریده بود را با خودش آورده بود و بهت داد. تو هم خوشحال بودی و به خاطر اینکه هنوز نوبت ما نشده بود باهاش رفتی توی ماشین همکارهاش. حدود 45 دقیقه هم با من بود تا بعد از اینکه ویزیت شدیم از هم جدا شدیم.

امروز می خواستم ببرمت مهدکودک. چون پنج شنبه و جمعه هم تعطیل بوده ترسیدم فردا دیگه نتونم راضیت کنم که بری. ولی سعی کردم نیمه پر لیوان را ببینم و صبح گذاشتم بخوابی. دلم می خواست امروز بمونی و خودت را برای مامانی لوس کنی. اون دایم بهت امتیاز بده و تو هم از حضورش استفاده کنی. بهت خوش بگذره پسرم.

/ 0 نظر / 6 بازدید