یاد باد آن روزگاران یاد باد...

روزهای تعطیلی یه فرصتی پیدا میشه برای کارهایی که عقب افتاده و وقت براشون پیدا نکردم.

صبح جمعه وقتی سینا رو خوابوندم رفتم سر کمد دیواری و نایلونی که مامان چند وقت پیش از خونشون آورده بود و گفته بود اینا برای تو اگر لازمشون داری نگهشون دار وگرنه بریزشون دور.

نایلون رو باز کردم دیدم یه سری کتابهای قدیمی من توش هست به اضافه یه سررسید

کتابها که تکلیفشون روشن بود ولی وقتی سر رسید رو باز کردم رفتم توی یه عالم دیگه اون سررسید مربوط به یازده سال پیش بود که دوستای دبیرستانی برام توش خاطره نوشته بودند و من فکر می کردم اون رو گم کرده ام. با خوندن هر صفحه اش یه دنیا خاطره جلو چشمام باز میشد خیلی حس قشنگی بود با اینکه اکثراً شعر نوشته بودند و هر کدوم نهایتاً دو سه خط رو شخصاً نوشته بودند ولی توی همون دو سه خط یه کلمه یا اسم یه معلم و یا یه اصطلاحی که اون روزها بینمون متداول بود رو یادآور شده بودند که برای چند دقیقه من رو می برد توی دوران نوجوانی ام.

دلم گرفت از بی معرفتی خودم و اینکه چرا با هیچ کدوم اینقدر صمیمی نبودم که نتونستم تا الان باهاشون رابطه داشته باشم شاید هم ازدواجم بعد از دبیرستان و تغییر مکان و جا به جا شدنمون از اون شهر باعث شده بود که هم اونها از من فاصله بگیرند و هم من ازشون دور و دورتر بشم.

با خوندن هر خاطره چشمهام رو می بستم تا با یادآوری اسمشون که کنار امضاشون نوشته بودند صورتشون رو به یاد بیارم ولی چند تایشون رو حتی شکل ظاهریشون رو هم نتونستم تصور کنم البته شاید اگر از نزدیک ببینمشون بشناسمشون ولی اون لحظه هنگ کرده بودم.

 

برای دوستای دبیرستانی ام آرزوی سلامت و موفقیت در تمام مراحل زندگیشون می کنم.

دلم برای همشون و اون دوران تنگ شد.

/ 2 نظر / 8 بازدید
زهرا

سلام به من هم سر بزنید خوشحال می شوم.

مامان آلینا

چه جالب.اصلافکرش رونمیکردیا. حالامن برعکس توهستم چهره هاشون یادمه اسمهاشون یادم نمیاد[چشمک][نیشخند] چه حس خوبی موقع خوندن اونابه آدم دست میده ها[قلب][ماچ]