دلم لرزید(1)

دیشب بابایی پشت میز کامپیوتر بود، من هم توی آشپزخانه بودم تو هم  زیر میز  با پایه صندلی ها و توپ هات بازی می کردی... لبخندکه یهو یه صدایی اومد روم رو برگردوندم دیدم صندلی پرت شد رو زمین گفتم سییییییییینا ناراحت

با بابایی دو تایی دویدیم طرفت... صندلی رو انداخته بودی و تا ما دو تا رو دیدی شروع کردی دست زدنتشویق بعد با تعجب ما رو نگاه می کردی تعجبکه چرا مثل همیشه که دست می زنی ما ذوق می کنیم و برات می خندیم ...... این دفعه اینجوری نیست .....حالا چیکار کرده بودی که صندلی پرت شده بود خدا می دونه

بغلت کردم و بوسیدمتبغلماچ

خدایا مواظب مرد کوچولوی ما باشگریه

/ 2 نظر / 4 بازدید
خاله بهار

سینا جونی میام هام هام میخورمتااااااا خیلی با مزه و خوشگل شدی ماشاله.خیلی وقت بود عکستو ندیده بودم************** وبلاگت هم مبارکککککک[گل][قلب][ماچ]

مامان آلینا

پس مردکوچک مادیگه داره زوربازوش روکم کم نشون میده.خیلی مراقبش باش.خدارحم کرده صندلی روخودش نیفتاده.[ماچ][ماچ]لینکوندم