اشتباه مادرانه!

 

ما (من و بابا و مامان بزرگ و خاله و دایی) به خاطر هیجان خودمون تو را هم دچار هیجان کردیم.

 هر روز هر وقت می دیدیمت ازت می پرسیدیم:

 مهدکودک چه خبر؟ تو مهدکودک چی کار کردی؟ اسم دوستای مهدکودکت چیه؟ اسم خاله مهدکودکت چیه؟ نقاشی کشیدی؟ بازی کردی؟ کی عوضت کرد؟ کی بهت غذا داد؟ چی خوردی؟ چی کشیدی؟ چی خوندید؟  که تو هیچ گونه جوابی به این سوالات ما نمی دادی

یا اینکه برای رضای دل خودمون با حالت سوالی می پرسیدیم؟ بازی کردی؟ تو هم می گفتی: آیه آیه (آره)

جالب اینجاست که اگر برعکس این سوال را هم می پرسیدیم مثلاً بازی نکردی؟ بازم می گفتی آیه آیه 

تصمیم کبری این شد که  اینقدر وسواس خودم را به تو منتقل نکنم و هی در مورد مهدکودک ازت سوال نکنم دیروز که داشتیم بر می گشتیم خونه توی راه از خواب بیدار شدی وقتی از در یک مهدکودک رد شدیم و تو دیوارهای رنگ شده اونجا را دیدی گفتی: مامان منو نمی بری مهدکودک؟

گفتم: بری مهدکودک چی کار کنی؟

گفتی: با بچه خا بازی کنیم ، نگاتی بکشیم، مداد شمعی (خ= ه)

پسرم ببخش که تو بچه اول من هستی و شدی وسیله آزمون و خطای من.

خدا را شکر حساسیت های روی بدنت بعد از تزریق خیلی بهتر شده و تقریبا رو به بهبودی کامل هستی انشاا... از فردا دوباره به مهدکودک میری.

/ 2 نظر / 6 بازدید
سحر

برای راه برای نفسهایم که بی بهانه باید سکوت کند برای تو برای بی من ماندنت برای خاطره ها برای این تنهایی برای عشق دلواپسم................... بی صبرانه منتظر حضور گرم و مهربون شما دوست عزیز در کلبه کوچکم هستم.بی شک حضورت گرمی بخش کلبه ام خواهد بود منتظرتم....[بغل][گل][گل][گل][بغل]

الي

شراره جان خوشحالم که سینا با مهد کنار اومده عزیزم. منم اولش یه تجربه بدی در مورد مهد سامیار داشتم که خیلی بد گذشت بهم . راستی می شه اسمه مهد اولی که سینا رو گذاشتی بهم بگی ؟