Lilypie Fourth Birthday tickers ---------------------- مهد کودک (قسمت دوم) - سینا مرد کوچک


سینا مرد کوچک

روز 10 اسفند 1386 خداوند نعمت را بر ما تمام کرد و در بیمارستان صارم تهران ساعت 9:10 صبح روز جمعه یه موجود پاک و معصوم را به ما هدیه داد (دوست دارم این وبلاگ یه یادگاری باشه برای روزی که مرد کوچولوی ما بزرگ شده).


دوشنبه 17/03/1389

روز دوم زودتر بیدار شدی ساعت 8:30 بردمت یک شیشه کوچک آب معدنی ، یک بیسکویت و یک پوشک برات گذاشتم توی یک کیسه و دادم دست خانومی که اومد تحویلت بگیره

خانومی که به نظر من نقش نگهبان راه پله ها را داشت گفت خانوم وسایل لازم را براش بخرید و بیارید تحویل بدهید گفتم چی باید بگیرم یه برگه به من داد که لیست بلند بالایی بود تمام وسایلی که یک بچه پیش دبستانی لازم داشت توی اون نوشته شده بود ولی هیچ اثری از وسایل شخصی بچه که نیاز اصلیش هست نبود

پرسیدم: این همه وسیله برای یک بچه دو ساله که موقتاً یک ماه ثبت نام کرده تا برآورد بشه اینجا موندنی هست یا نه؟

گفت بله خانوم

با تعجب گفتم: چهار بسته کاغذ A4؟

گفت: خانوم اینا که نوشتیم لازم میشه

گفتم: ساعت چند بیام دنبالش؟

گفت اگر نا آرامی نکرد می تونه تا پایان وقت بمونه

از اینکه با موضوعی که برای من خیلی مهم بود  یعنی ورود یک بچه نوپا به اجتماع اینقدر پیش پا افتاده برخورد می کرد ازش بدم می اومد.

حوصله بحث نداشتم اومدم بیرون و چیزی نگفتم یک ربع صبر کردم و دوباره شاهد اون لوس بازی های مسئولین با بچه ها بودم و بعد رفتم.

 سریع اومدم شرکت حوصله کار نداشتم ولی خوب شد اومدم ساعتها برام زود می گذشت.

یک بار تماس گرفتم و از حالت جویا شدم. گفتند: خوبه مشکلی نداره.

ساعت 12:00 با عجله از شرکت زدم بیرون. از شانس من ماشین نبود بالاخره به هر شکلی بود خودم را رسوندم مهد





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩