Lilypie Fourth Birthday tickers ---------------------- مرد کوچک به آرایشگاه می رود. - سینا مرد کوچک


سینا مرد کوچک

روز 10 اسفند 1386 خداوند نعمت را بر ما تمام کرد و در بیمارستان صارم تهران ساعت 9:10 صبح روز جمعه یه موجود پاک و معصوم را به ما هدیه داد (دوست دارم این وبلاگ یه یادگاری باشه برای روزی که مرد کوچولوی ما بزرگ شده).


عصر وقتی به خونه بر می گشتم خیلی تو فکر بودم که ببرمت آرایشگاه توی کوچه ما یک آرایشگاه مردونه است. رفتم و پرسیدم شما موهای پسرم  را کوتاه می کنید؟

گفت خانوم پسرتون حاضر نیست حتی بیاد توی آرایشگاه اگر بشینه کوتاه می کنم ولی اگر اجازه نده و بخواد گریه کنه نه. حداقل با پدرش بیاریدش که نگهش داره من براش کوتاه کنم

یه نگاه کردم مشتری نداشت غیر از یک نفر که دیگه داشت کارش تموم میشد.

رفتم خونه که خوشبختانه بابا اومده بود بهش گفتم اون هم ما را همراهی کرد با ست شونه و قیچی و یک بیسکویت و یک بلوز اضافه رفتیم آرایشگاه.

سلام کردیم و آقای آرایشگر اول یک تخته روی دسته های صندلی گذاشت و تو را روی تخته نشوند برات یک پیش بند صورتی بست زیر یقه پیش بند هم یک دستمال کاغذی گذاشت و کارش را شروع کرد فکر می کردم از ماشین اصلاح بترسی ولی خدا را شکر با بازی تونستیم قانعت کنیم که چیزی نیست ولی اصلا از فرچه که برای زدودن موهای روی صورتت ازش استفاده می کرد خوشت نمیومد من هم گفتم نمی خواد صورتش را تمیز کنید اشکال نداره با شادی به خونه بر گشتیم

به این ترتیب با آرایشگاه خونگی مامان خداحافظی کردی و مثل یک مرد کوچک رفتی آرایشگاه مردانه





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩