Lilypie Fourth Birthday tickers ---------------------- مهد کودک (قسمت اول) - سینا مرد کوچک


سینا مرد کوچک

روز 10 اسفند 1386 خداوند نعمت را بر ما تمام کرد و در بیمارستان صارم تهران ساعت 9:10 صبح روز جمعه یه موجود پاک و معصوم را به ما هدیه داد (دوست دارم این وبلاگ یه یادگاری باشه برای روزی که مرد کوچولوی ما بزرگ شده).


حدود یک و نیم سالگیت در مورد مهدکودک خیلی تحقیق کردم ولی منصرف شدم تا اینکه دوباره تصمیم گرفتم ببرمت مهد کودک تا اینکه چند وقت پیش یه جایی با تبلیغات یک مهدکودک مواجه شدم که باعث شد بحث مهدکودک توی خونه شروع بشه با اصرار بابا که می گفت سینا دفعه اولشه که مهدکودک میره این مهدکودک خیلی امکانات خوبی دارند و بهتره با یه جای خیلی لوکس و خوب شروع کنه تصمیم شد به این مهدکودک بری.

یکشنبه 16 خرداد

بعد از خوردن صبحانه با هم راهی مهد کودک شدیم سر ساعت 9:30 پایین راه پله ها تو را از من تحویل گرفتند و بغلت کردند و رفتی بالا بدون اینکه سوالی ازم بپرسند  برام لحظه سختی بود به خودم مسلط شدم که چیزی نیست بچه داره رسماً وارد اجتماع میشه. تو نباید جلوش را بگیری. خانومی که پشت یک میز نشسته بود و هفتاد قلم آرایش کرده بود حتی مژه هاش هم مصنوعی بود  شماره موبایلم را گرفت و چیز دیگه ای نگفت

خودم با تعجب پرسیدم کی بیام دنبالش؟

گفت: تمام وقته؟

گفتم: بله، ولی سینا روز اولشه که میاد مهدکودک.

گفت: تا ساعت 11 برگردید دنبالش.

مات و مبهوت رفتم توی حیاط هوا آفتابی و گرم بود یک ربعی توی حیاط بودم می دیدم بچه هایی که به مراتب بزرگتر بودند و وارد مهد می شدند سلام  و قربونت برم های زیادی لوس از طرف مربی ها و البته این سلام های گرم شامل بچه هایی بود که پدر مادر تا دم راه پله اونها را بدرقه می کرد و اونهایی که دم در پیاده می شدند و مامان یا بابا توی ماشین نگاه می کرد تا بچه بره پیش خانوم مسئول نمی شد.

ساعت 9:45  اومدم بیرون هی راه رفتم هی راه رفتم. تمام مغازه های اون اطراف را گشتم فکر می کردم خیلی زمان گذشته ولی تازه ساعت 10:15 بود دلم نمیومد برم خونه، می خواستم اگر لازم شد سریع خودم را برسونم همون اطراف چرخیدم تا ساعت 10:45 شد اومدم توی حیاط یه ده دقیقه توی حیاط بودم تا بالاخره رفتم جلوی راه پله ها سلام کردم و گفتم من مامان سینا هستم اومدم دنبالش. اونم رفت گفت که سینا را بیارند. از راه پله ها اومدی پایین خانومی که دستت را گرفته بود با خنده ای تصنعی گفت: hello Mam

بغلت کردم بوسیدمت بغضم فروکش کرد. خوشحال و سرمست شدم از دوباره دیدنت خسته بودی خیلی خسته بودی بلافاصله آوردمت خونه مامانی تا رسیدیم خونه تقاضای آب کردی و این جای تعجب داشت که دو تا لیوان آب بزرگ خوردی. حس بی اعتمادی به مهد دوباره در من زنده شد نکنه از ساعت 9:30 تا حالا آب بهت نداده باشند اون بالا چه خبره؟ چرا هیچ کس در مورد بچه با من حرفی نزد ؟ چرا هیچ گزارشی ندادند صرف اینکه سینا گریه نکرده بود کفایت می کرد به خودم دلداری دادم که روز اول درست میشه چرا عجله داری صبر کن اونها کارشون نگهداری بچه هاست





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩