Lilypie Fourth Birthday tickers ---------------------- این روزها در خانه ما - سینا مرد کوچک


سینا مرد کوچک

روز 10 اسفند 1386 خداوند نعمت را بر ما تمام کرد و در بیمارستان صارم تهران ساعت 9:10 صبح روز جمعه یه موجود پاک و معصوم را به ما هدیه داد (دوست دارم این وبلاگ یه یادگاری باشه برای روزی که مرد کوچولوی ما بزرگ شده).


در حال انگور خوردن

من چند تا دونه انگور را گذاشتم تو دهانم

سینا: عزیز گلم کم کم بزار لپت بزرگ بشی، گَبی بشی، بری مدسه!

(عزیز دلم کم کم بزار دهنت که بزرگ بشی قوی بشی بری مدرسه)

اصلا دوست نداری من بخوابم وقتی من دراز می کشم میای کنارم و میگی مامان بگو، خوب خوابیدی؟

مامان: سلام پسرم

سینا: سلام

مامان: خوب خوابیدی؟

سینا: بله

مامان: خوابهای خوبی دیدی؟

سینا: بله

مامان: خواب ماه و ستاره دیدی؟

سینا: بله

مامان: خواب گل و پروانه دیدی؟

سینا: بله

سینا: خوب حالا بیدا شدیم بِ ایم از تخت پیاده بشیم

(یعنی اینکه مامان دیگه خواب بی خواب)

 پینوشت: روز مادر را به تمام دوستای وبلاگی تبریک می گم و از اینکه به خاطر سرعت پایین و باز نشدن نظرات وبلاگهاشون موفق به تبریک به تک تکشون نشدم عذرخواهی می کنم.

روزتون مبارک  .





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ خرداد ۱۳۸٩