Lilypie Fourth Birthday tickers ---------------------- صبر تا چه حد؟ - سینا مرد کوچک


سینا مرد کوچک

روز 10 اسفند 1386 خداوند نعمت را بر ما تمام کرد و در بیمارستان صارم تهران ساعت 9:10 صبح روز جمعه یه موجود پاک و معصوم را به ما هدیه داد (دوست دارم این وبلاگ یه یادگاری باشه برای روزی که مرد کوچولوی ما بزرگ شده).


ظرفشویی پر از ظرف من هم در حال شستن

سینا: مامان توت ف آنگی (توت فرنگی) بده

دستام را شستم چند تا توت فرنگی بهت دادم و ادامه شستن ظرفها

دیدم نشستی کف آشپرخانه و توت فرنگی های جویده شده را کف سرامیکها می مالی و باهاشون نقاشی می کشی بلندت کردم و توت ها را تمیز کردم

ادامه شستن ظرفها

صدای تق از پشت سرم............. لامپی که از توی کابینت برداشته بودی را شکستی .

سریع دستام را شستم و از آشپزخانه بردمت بیرون و مشغول بقیه ظرفها شدم  تا بعد خرده شیشه ها را جارو کنم

صدای تق تق دوباره حواسم را به پشت سرم پرت کرد باز یک لامپ کم مصرف دستت گرفته بودی و می کوبیدی روی اَپن باز دستام را شستم و لامپ را قبل از شکستن از دستت گرفتم

چند  ثانیه بعد با صدای گریه ات پریدم بیرون یک دونه شیر دامداران که تا چند ثانیه پیش پر پر بود روی فرش در حال خالی شدن بود

دلم می خواست بابات بود تا عصبانیتم را با اون نصف می کردم

الان هم اصلا نمی فهمی چرا من عین خروس جنگی بالا پایین می پرم  و جیغ جیغ می کنم





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩