Lilypie Fourth Birthday tickers ---------------------- دوست قدیمی - سینا مرد کوچک


سینا مرد کوچک

روز 10 اسفند 1386 خداوند نعمت را بر ما تمام کرد و در بیمارستان صارم تهران ساعت 9:10 صبح روز جمعه یه موجود پاک و معصوم را به ما هدیه داد (دوست دارم این وبلاگ یه یادگاری باشه برای روزی که مرد کوچولوی ما بزرگ شده).


داشتم با یک مشتری عصبانی صحبت می کردم و راضیش می کردم اینقدر مشتری عصبانی بود که نمی شد صحبتش را قطع کرد و همزمان موبایلم زنگ خورد شماره شهرستان و برام نا آشنا بود چندین بار زنگ خورد نه می تونستم جواب بدم و نه حس کنجکاویم اجازه می داد جواب ندم گوشی را برداشتم و یواش گفتم گوشی و با اون مشتری مشغول ادامه صحبت شدم هر چقدر سعی کردم زود تماس را قطع کنم نمیشد ول کن نبود بالاخره قطع کرد ولی کسی که پشت خط موبایلم بود هم تلفن را قطع کرد گفتم تماس می گیرم فوقش طرف اشتباه گرفته بود دیگه ....

زنگ زدم یه خانوم گوشی را برداشت و با شنیدن صدام شروع کرد آمار منو دادن که چی کار می کنم ؟ کجا هستم ؟ بچه دار شدم منم با تعجب گوش می کردم بعد با خنده گفت حالا اگه گفتی من کیم؟

هم صداش خیلی آشنا بود هم نمی تونستم حدس بزنم کیه. که خودش گفت  بابا بی وفا من آرزو هستم

تو یک لحظه انگار پرت شدم به شش هفت سال پیش اون روزهایی که با آرزو می رفتیم کلاس خیاطی وای که چقدر دلم براش تنگ شده بود چقدر از شنیدن صداش ذوق زده شدم  چقدر دلم می خواست دوباره برم به اون سال

برام گفت که با چه دردسری شماره ام را پیدا کرده

گفت : یک دختر بچه شیرین زبون داره و ...

وقت برای حرف زدن در مورد این شش سالی که از هم بی خبر بودیم خیلی کم بود بهش قول دادم رفتم اصفهان برم بهش سر بزنم .

بعضی وقتا آدم از شنیدن صدای یک دوست  چقدر احساس خوبی می کنه چقدر یه داشتن یک دوست قدیمی خوبه

فقط دوست داشتم روز 4 اسفند 88 که این اتفاق برام افتاد توی خاطراتم بمونه

کاش از دوستای دبیرستانم شماره تماس داشتم و باهاشون تماس می گرفتم ولی جا به جایی شهر به شهر، تنبلی من و مشکلات ریز و درشت زندگیم باعث شد از خیلی هاشون بی خبر بشم





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸