Lilypie Fourth Birthday tickers ---------------------- اندر احوالات بیست و یک ماهگی - سینا مرد کوچک


سینا مرد کوچک

روز 10 اسفند 1386 خداوند نعمت را بر ما تمام کرد و در بیمارستان صارم تهران ساعت 9:10 صبح روز جمعه یه موجود پاک و معصوم را به ما هدیه داد (دوست دارم این وبلاگ یه یادگاری باشه برای روزی که مرد کوچولوی ما بزرگ شده).


 

بزرگ میشی دیدن این لحظات خیلی قشنگ و لذت بخشه می دونم که دیگه این روزها توی زندگیم تکرار نمیشه و تمام سعی ام را می کنم که این لحظات را در خاطرم ثبت کنم تا برای همیشه به یادم بمونه

صحبت کردنت بهتر شده البته هنوز هم خیلی از حروف رو نمی تونی به راحتی تلفظ کنی و به جای اکثر اونها "د" و "ت" به کار می بری مثلاً شعر تاب تاب عباسی رو اینشکلی می خونی

تاب تاب عباتی

اّدا نَدا ندادی

اگِ بِدا بدادی

بَگل مامایی بعد هم بلند میگی دَس

به اصطلاح خودت را تشویق می کنی

عاشق خوردن بستنی اگر به جای شام و ناهار هم بهت بدم می خوری بستنی ات را با همه شریک  میشی به ماشین و توپ و اِگی (خرسی) و فرش و همه چیز میدی بعد هم خودت می خوری

با خودت حرف می زنی مثلا توی تاکسی به دستگیره در دست می زنی بعد می گی بای بای بای آگا دَبا (وای وای وای آقا دعوا می کنه)  و می زنی تو سر خودت البته این تو سر زدن رو نمی دونم از کجا یاد گرفتی هر کار بدی می کنی می زنی رو سر خودت

سعی می کنم هر روز ببرمت پارک موقع رفتن به خونه میریم پارک البته اکثرا هم کسی توی پارک نیست یه مقدار تاب بازی می کنی و دو سه باری هم میری سرسره بعد هم رضایت میدی که بریم خونه

شبها چشم من رو که دور می بینی بابا رو می بری تو اتاق و روی تخت بپر بپر می کنید و صدای بلند بلند خندیدنت فضای خونه را پر می کنه من هم مزاحمتون نمیشم تا از بازیتون لذت ببرید

 

کلا زیاد آب می خوری ولی بعضی وقتا هم می گی آب من هم بهت یک لیوان آب میدم می بری میزاری روی فرش بعد هم اول دستت رو می کنی توی لیوان و موهات را با آب خیس می کنی بعد لیوان را بلند میکنی و آبها را خالی می کنی روی لباسهات با اینکه بهت اخطار دادم که اینکار را نکنی اول آب را می ریزی  بعد هم میزنی تو سر خودت و میگی بای بای بای (وای وای وای)





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸