Lilypie Fourth Birthday tickers ---------------------- ننه - سینا مرد کوچک


سینا مرد کوچک

روز 10 اسفند 1386 خداوند نعمت را بر ما تمام کرد و در بیمارستان صارم تهران ساعت 9:10 صبح روز جمعه یه موجود پاک و معصوم را به ما هدیه داد (دوست دارم این وبلاگ یه یادگاری باشه برای روزی که مرد کوچولوی ما بزرگ شده).


رفتم توی حیاط خلوت تا اونجا که پر شده بود از آشغال سفره های همسایگان طبقات بالا را جارو بزنم که تمیز بشه تو هم همراهم اومدی که مثلا کمک کنی یه جارو برداشته بودی و برای خودت جارو می زدی من هم کارم رو انجام میدادم که خانم همسایه بالا که طبق معمول سفره اش رو از پنجره داد بیرون که تکون بده با دیدن من گفت چه خوب که اینجا رو جارو می زنی خیلی مگس جمع می شه.

منم جوش آورده بودم گفتم: نه خانم جان موزاییک های کف اینجا واسه مگس جذابیتی نداره وقتی همسایگان گرامی ته سفره رو توی حیاط خلوت می تکونند مگس هم جمع میشه . از ایشون هم انکار که نمی دونم کی اینکار رو می کنه.

در حال گفت و گو بودیم البته من درست نمی دیدمش تو که هم اصلا نمی تونستی ببینیش و فقط صداش رو می شنیدی. یهو سرت را بلند کردی و گفتی: نَنه

خیلی از خانومها اگر بهشون بگی "حاج خانوم" انگار بهشون توهین کردی چنان جبهه می گیرند که بیا و ببین حالا یکی در اوج جوانی بهشون بگه ننه دیگه واویلا میشه

 من هم که هول کرده که الان خانومه ما رو قیمه قیمه کنه که واسه چی به من میگه ننه سریع بغلت کردم و گفتم نه مامان "نی نی" نیست "خانومِ" تو هم با اصرار می گفتی  مامان نَنه (منظورت مادربزرگ مشترک من و بابا بود که ننه صداش می کنیم)

فکر کنم صداش شبیه بود که تو اینجوری تشخیص دادی.





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸