Lilypie Fourth Birthday tickers ---------------------- نوزده - سینا مرد کوچک


سینا مرد کوچک

روز 10 اسفند 1386 خداوند نعمت را بر ما تمام کرد و در بیمارستان صارم تهران ساعت 9:10 صبح روز جمعه یه موجود پاک و معصوم را به ما هدیه داد (دوست دارم این وبلاگ یه یادگاری باشه برای روزی که مرد کوچولوی ما بزرگ شده).


 سلام فسقلی نوزده ماهه من

اومدم که از تغییرات زندگیت بنویسم

 دو روز آخر ماه رمضان به خاطر تعطیلی عید فطر که وسط هفته افتاده بود مرخصی گرفتم و رفتیم خونه بابا بزرگ پدریت.

 البته چون به بابا مرخصی ندادند نتونست با ما بیاد. ولی اصرار داشت که ما بریم تا تو بتونی مامان بزرگ و بابابزرگ و بقیه رو ببینی از هفته قبل از سفر سعی کردم شیر خشک کمتر بهت بدهم و یه جورایی شیشه شیرت از دسترس دور کنم دو روز مونده به سفر هم شیرخشکت رو رقیق درست میکردم تا کمتر به دهنت مزه کنه روزی که راهی سفر شدیم توی ماشین یکبار بهانه شیشه گرفتی من هم توی شیشه ات آب ریخته بودم رو بهت دادم تو هم چند تا مک زدی و دیگه نخوردی وقتی رسیدیم قوطی شیر خشک و شیشه و سرپستونک و وسایل  از این قبیلت رو از جلو چشمت قایم کردم و اون یک هفته ای که مهمون مامان بزرگ اینا بودیم به خاطر عوض شدن محیط و آدمهای دور و برت کمتر سراغی از شیشه ات می گرفتی یکی دو بار هم چند بار گفتی "اک دو سه" که با پرت کردن حواست فراموش کردی و خدا را شکر توی اون یک هفته شیشه رو ترک کردی. البته وقتی به خونه برگشتیم با اومدن به خونه خودمون دوباره گهگاهی هوس شیشه به سرت میزد که اون هم با بازی کردن و گذشت زمان فراموش شد امیدوارم یکی دو ماه دیگه را هم به سلامت بگذرونی تا برای گرفتن "می می" هم اقدام کنم کاش "می می" رو هم به همین راحتی ترک کنی و این مرحله تموم بشه

از مسافرت بگم که روزهای اول با همه غریبی میکردی و چون شبها می رفتیم خونه مامان بزرگِ من و بابا که عموها و بچه هاشون هم می اومدند اونجا تقریبا خونه شلوغ بود و اینکه یکباره با این تعداد آدم بخوای راحت باشی برات سخت بود در عین اینکه دوست داشتی با بچه ها بازی کنی ولی از روی پای من بلند نمی شدی وهمه رو شاکی می کردی ولی دو روز آخر تقریبا همه رو شناخته بودی و می رفتی دنبال بازی خودت و البته من هم یه نفسی می کشیدم

از مسافرت که برگشتیم بابا به شدت دلش برات تنگ شده بود و حسابی باهات بازی می کرد و توجه ویژه بهت داشت و این باعث شد تو هم مثل خیلی از بچه ها بابایی بشی و وقتی بابا میاد خونه من آزادانه به کارها می رسم و دیگه دائما آویزو-ن پای من نیستی که بخوای بغلت کنم یا باهات بازی کنم یا می می بخوری و این یعنی یک پله دیگه به استقلال نزدیک شدی. البته می دونم که روزی دلم برای این چسبیدنت به من هم تنگ خواهد شد ولی باید کم کم یاد بگیری که با بابا یا بقیه هم خوش بگذرونی و اینقدر به من وابسته نباشی

حسابی شیرین زبونی می کنی و تازگی ها دو کلمه یا سه کلمه رو پشت سر هم میگی

درکت از محیط بیشتر شده .

تمام کسایی که توی مسافرت بغلشون نمی رفتی رو به خاطر داری و اسمشون رو تکرار میکنی و معلومه دلت براشون تنگ شده و این دفعه دیگه غریبی نمی کنی

هفته گذشته هم رفتیم برای چکاپ که دکتر گفت همه چیز نرمال ولی به خاطر اینکه دندونهات زودتر در بیاد شربت فروگلوبین برات نوشت چون تا الان فقط چهار تا دندون داری که یکسالگی در آورده بودی و دیگه دندونات در نیومد

واژگانت:

بی کا = بیسکویت

مر مر = مریم

آدی = هادی

امِن = امین

عَبا = عباس

عَله = علی

مِنام = بهنام

گان گان = ماشین بازی

مونَه = مسواک

هگا = غذا

مَ مَ = بستنی

مَبا = نبات

عَتَ = عسل

اِی گَ= عینک

بگییَم = بده به من

نَنه = نَنه

تا = تار

تاب تاب عباتی = تاب تاب عباسی

تُ تَ = تُشک

تَبا = شلوار

بوآب دَ = جواربم رو بیارم

پَر = فرش

دنگ = زنگ

بول = پول

جو جو = آمپول

آبالان = هُلو ( البته به آلبالو هم همین رو میگی)

 

 

 

 





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸