Lilypie Fourth Birthday tickers ---------------------- روزانه - سینا مرد کوچک


سینا مرد کوچک

روز 10 اسفند 1386 خداوند نعمت را بر ما تمام کرد و در بیمارستان صارم تهران ساعت 9:10 صبح روز جمعه یه موجود پاک و معصوم را به ما هدیه داد (دوست دارم این وبلاگ یه یادگاری باشه برای روزی که مرد کوچولوی ما بزرگ شده).


سعی دارم بیشتر به خودم برسم پیش از این کارم شده بود چک کردن لباسهای تو و بابا و خرید کردن براتون رسیدگی به امور تمام نشدنی خونه و همچنین کارهای شرکت..... سبز

این تصور توی ذهنم ثابت شده بود که من سرویسکار تو و بابا هستم و ایضاً کارمند شرکت. کم کم داشتم خودم را فراموش می کردم آخر هفته بعد از تقریبا یکسال رفتم توی مرکز خرید... یه دوری زدم.... به خودم قول دادم سمت لباس بچه و مردونه نرمکلافه و حتما یه چیزی برای خودم بخرم و به خونه برم. خدا را شکر خیلی از مغازه ها حراج زده بودند یک مانتو و روسری خریدم. مانتوهام خیلی خراب شدند و قابل استفاده نیستند حتما باید یه چند تا لباس برای خودم بخرم این باعث میشه روحیه خودم هم بهتر بشه و البته شد.نیشخند

نمی دونم چرا هر روز خبر فوت یه آدم منو اینقدر به هم میریزه نگراندرسته که مرگ حقه ولی تصور اینکه شاید فردا من یکی از این متوفی ها باشم عذابم میده قلبم تند تند میزنه و سرم گیج میره نمی تونم بگم نه!... مگه میشه؟ و باورش هم برام سخت تره...استرس

و اون لحظه خدا را شکر می کنم که بهم این فرصت رو داده که امروز رو هم در این دنیا زندگی کنم و قدر زندگیم رو بیشتر و بیشتر بدونمبغل

خدایا بهم این قدرت رو بده که نترسم که بدونم که این هم یک مرحله از زندگی است و وحشت از وجودم بره.

 

خیلی توی فکرم که بزارمت مهدکودک.متفکر

 البته مامانی خیلی خوب ازت نگهداری می کنه ولی به هر حال تو پیش مامانی یه سری چیزها رو یاد نمی گیری و نمی خوام در یک شرایطی و با عجله مجبور بشم بدون تمرکز و فکر به یه مهدکودکی بفرستمت که ازش شناختی ندارم.

 دوست دارم بازی کردن با هم سن و سالانت رو یاد بگیری یاد بگیری که تنها و بدون اتکا به ما با بچه ها کنار بیای و باهاشون بازی کنی نه اینکه وقتی یه بچه ای شروع به زدنت می کنه حتی بلد نباشی فرار کنی و فقط منتظر بایستی تا ما برسیم و از اون موقعیت دورت کنیم.

 دوست دارم بیشتر وقتت به بازی که به رشد جسمی و فکریت کمک می کنه بگذره، نه اینکه همیشه جلو تلویزیون بشینی و محو تماشای تلویزیون بشی  و منتظر شروع شدن جومونگ، آگهی های بازرگانی و  مسابقه های تلویزیونی کلافهباشی که به نظرم اصلا برای سن تو خوب نیست و نکته دیگه اینکه مامانی هم یه وقت آزادی برای خودش پیدا میکنه که به کارهای شخصی و خونه اش برسه و به خاطر تو مجبور نشه هر روز و بدون مرخصی توی خونه بشینه و از تو مراقبت کنه و من بیشتر از این خجالت زده اش نشم.ابرو

البته رفتن به مهدکودک هم مشکلات خاص خودش رو داره اول اینکه توی این شرایط مجبوریم یه هزینه ای که البته کم هم نیست برای شهریه مهدکودک مهیا کنیم دوم اینکه باید یه مهدکودک پیدا کنیم که هم صبح ها رفتن به اونجا برای خودمون راحت تر باشه هم بعد از ظهر مامانی راحت بتونه بیاد دنبالت و ببردت خونه. سوم اینکه با مخالفت بقیه روبرو خواهم شد که بچه رو که مادرت ازش نگهداری میکنه چرا پولت رو دور می ریزی و می بریش مهدکودک که مریض بشه (ولی مگه مامانی چقدر انرژی داره که از صبح تا عصر بتونه یه بچه یکسال و نیمه رو توی یه آپارتمان سرگرم کنه)

 احتمالاً توی مهدکودک ممکنه بیماریهای واگیردار بیاد سراغت و یا حرفهای بد یاد بگیری و ... ولی مگه تا چند سالگی میشه دور از اجتماع باشی بالاخره باید یاد بگیری توی همین جامعه چه شکلی باید زندگی کرد و گلیم خودت را از آب بیرون بکشی و هر چقدر این آمادگی رو زودتر پیدا کنی بهتره و اعتماد به نفست هم بهتر میشه و مثل من نمیشی که خیلی از موقعیتهام رو به خاطر اعتماد به نفس پایین از دست دادم

به نظرم اینجوری بهتره امیدوارم یه جای مناسب پیدا کنم

یه کار بامزه ای که انجام میدی به جای بله از کلمه نه استفاده می کنی فقط فرقش با نه واقعی اینه که موقع نه گفتن چونه ات رو به سمت سینه ات میبری و بعد از دو سه بار نه گفتن این مدلی اگر طرفت متوجه نشه میگی بَ بِ (بله)

سینا جان آب می خوای: نه (با سر که به سمت پایین حرکت می دی)تعجب

نمی خوری: نه (بازم با سر که به سمت پایین حرکت می میدی)تعجب

می خوری یا نمی خوری: بَ بِنیشخندبغل





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸