Lilypie Fourth Birthday tickers ---------------------- سالروز و ماهروز متقارن - سینا مرد کوچک


سینا مرد کوچک

روز 10 اسفند 1386 خداوند نعمت را بر ما تمام کرد و در بیمارستان صارم تهران ساعت 9:10 صبح روز جمعه یه موجود پاک و معصوم را به ما هدیه داد (دوست دارم این وبلاگ یه یادگاری باشه برای روزی که مرد کوچولوی ما بزرگ شده).


چقدر زمان برای گذران خودش عجله داره من بیست و شش ساله شدم و تو دقیقاً در چنین روزی هفده ماهه می شی.

همیشه روز تولد به غیر از جشن و شادی من رو یاد یه نوزاد کوچولو ضعیف می اندازه که با صورت قرمز گل انداخته وارد یه دنیای ناشناخته می شه ولی غیر از اینها از پارسال تا حالا هر وقت تولد کسی میشه  یاد اون مادری که با درد و زحمت زیاد این موجود کوچولو رو به این دنیا آورده هم توی ذهنم تداعی میشه.

مامان عزیزم به خاطر درد و رنجی که به گفته خودت برات خیلی آزار دهنده بوده و باعث شده من پا به این دنیا بگذارم ازت ممنونم. می دونم که تو هم مثل خیلی از مادرها بعد از اون همه درد وقتی کوچولوی ضعیف صورت گل انداخته ات رو دیدی اشک شوق توی چشمات جمع شده و تمام دردها را فراموش کردی.. مامان گلم من رو به خاطر تندی هایی که بعضی وقتها می کنم ببخش عاشقانه دوستت دارم و امیدوارم همیشه سلامت باشی.

پسر گلم همیشه به مادر احترام بگذار این مادر من باشم، مامانی باشه یا مادر بابا باشه فرقی نمی کنه. مادرها همیشه خیر و صلاح عزیزانشون را می خواهند حتی اگر بعضی وقتا به خاطر ندانستن کارهایی بکنند که باعث رنجش بچه هاشون بشه.

همچنان چهار تا دندون (دو تا بالا و دو تا پایین) بیشتر نداری ، با استقلال کامل راه می ری و بعضی وقتا هم می دوی. توی خونه حوصله ات سر میره و برای جلب توجه و رسیدگی کردن بهت به هر مظلوم نمایی دست می زنی. همچنان شیر خشک می خوری و البته شیر مادر. دوست داری خودت غذا بخوری  و هنوز مهارت کافی برای پر کردن قاشق از غذا و بردن به دهانت نداری برای همین اکثر قاشق هایی که خودت به دهانت می بری خالی شده و غذاهاش ریخته توی سفره.

 وقتی شیر خشک می خوای میگی" اِک دو " چون هر وقت شیرخشک برات درست می کنم  بلند بلند پیمانه ها رو می شمارم تو هم فکر می کنی اسم شیر خشک " یک دو سه " هست.

با مامانی خیلی انس گرفتی و این کمی من رو نگران می کنه وقتی می ریم بیرون تند تند راه میری و با خودت حرف می زنی. بعضی وقتا تند تند حرف می زنی که اغلب اوقات چیزهایی که می گی نا مفهوم و اصراری هم نداری که ما متوجه بشیم من احساس می کنم داری تلفظ حروف رو با خودت تمرین می کنی. برای خوابیدن مقاومت می کنی ولی می دونی که من باهات تعارف ندارم وقتی چراغ ها رو خاموش کنم یعنی باید بخوابی چون نمی تونی بری شیطونی.

مرد کوچیک هفده ماهه من دوستت دارم.





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸