Lilypie Fourth Birthday tickers ---------------------- مامان نکن - سینا مرد کوچک


سینا مرد کوچک

روز 10 اسفند 1386 خداوند نعمت را بر ما تمام کرد و در بیمارستان صارم تهران ساعت 9:10 صبح روز جمعه یه موجود پاک و معصوم را به ما هدیه داد (دوست دارم این وبلاگ یه یادگاری باشه برای روزی که مرد کوچولوی ما بزرگ شده).


رفته بودیم رستوران غذا می خوردیم تو هم کنار من نشسته بودی و هر دفعه یه تکه غذا با چنگال بهت می دادم خنثی

هر وقت اون تکه رو می خوردی بلافاصله شروع می کردی چنگال رو تو مانتو من فرو می کردی که من بفهمم غذا می خوای دیدم داری مانتو رو نخ کش می کنی.سبز

توی چشمات نگاه کردم و گفتم سینا .... مامان.عصبانی

تو هم گفتی: مامان نکُن.تعجب

.

.

.

 روزی صد بار به من میگی "مامان نکُن" (خود کرده را تدبیر نیست، حرفهایی که خودم بهت می زدم رو در جهت تربیت من به کار می بری)

به مامانی که میگی مامانی نکون. عصبانی(چون مامانی یه کم لهجه داره تو هم وقتی باهاش حرف می زنی مثل اون کلمات رو ادا می کنی)

 

امان از دست مرد کوچیک خونه....





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸