Lilypie Fourth Birthday tickers ---------------------- پانزده ماهگی - سینا مرد کوچک


سینا مرد کوچک

روز 10 اسفند 1386 خداوند نعمت را بر ما تمام کرد و در بیمارستان صارم تهران ساعت 9:10 صبح روز جمعه یه موجود پاک و معصوم را به ما هدیه داد (دوست دارم این وبلاگ یه یادگاری باشه برای روزی که مرد کوچولوی ما بزرگ شده).


پانزده ماهه شدی

اول پس رفتهات رو بگم

دیگه اسمت رو نمی گی، از صدای حیوانات فقط لاک پشت و ماهی و بعضی وقتا هم ببعی رو می گی

روزی دو بار می ری پارک و عاشق بچه های توی پارک که به  نوزاد تا بچه پانزده شانزده ساله رو می گی: نی نی

عاشق پرنده ها یا به قول خودت جوجه هستی، دست شهردار محترم تهران هم درد نکنه که با تبلیغات گسترده و رنگارنگ روی اتوبوس ها باعث شده هر وقت توی خیابون اون روت بالا میاد و از دست ما کاری بر نمیاد با نشون دادن یه اتوبوس میشه حواست رو پرت کرد و انگار که یه هواپیما وسط خیابون دیدی کلی هیجان زده می شی و با انگشتت اشاره می کنی و میگی اُتودو

چند روز پیش هم یه دسته گل به آب دادی

ظاهراً طی چند دقیقه که مامانی تنهات می زاره می ری توی آشپزخونه و از داخل کابینت شیشه عسل رو برمی داری و بقیه اش هم واضحه

 گلیم کوچک توی آشپزخانه، کف آشپزخانه، بقیه شیشه های توی کابینت خود کابینت، خودت و لباسهات رو عسلی می کنی و مامانی در حالی که به شدت عصبانی بوده شروع به جمع آوری خرابکاری ها می کنه تو هم فکر می کنی باید کمکش کنی و هزار بار دیگه توی عسلهای آشپزخانه میای و رژه میری و حسابی کفریش میکنی. عصبانی

خاله می گفت: وقتی از دانشگاه اومدم در رو که باز کردم دیدم مامانی به شدت خسته است از پیشونیش عرق می چکه ظاهراً گلیم رو تنهایی برده توی حمام و شسته و تو هم که نمی تونی کمک نکنی هی می رفتی توی حمام اون بنده خدا هم صد بار دست و پات رو میشسته و می زاشتت بیرون ولی بازم می رفتی پیشش...سبز

پی نوشت: از همه دوستانی که پانزده ماهگی سینا رو تبریک گفتند بی نهایت ممنونم، شرمنده که به خاطر فیلترینگ شدید توی شرکت دسترسی به وبلاگ سینا ندارم و دیر جواب محبتهاتون رو میدم.ماچ





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸