Lilypie Fourth Birthday tickers ---------------------- اعترافات مادرانه - سینا مرد کوچک


سینا مرد کوچک

روز 10 اسفند 1386 خداوند نعمت را بر ما تمام کرد و در بیمارستان صارم تهران ساعت 9:10 صبح روز جمعه یه موجود پاک و معصوم را به ما هدیه داد (دوست دارم این وبلاگ یه یادگاری باشه برای روزی که مرد کوچولوی ما بزرگ شده).


وقتی آدم یه دو هفته ای از خونه اش دور باشه تازه اون موقع می فهمه که چقدر زندگیش تغییر کرده چون به هر حال آدم تو خونه خودش خیلی راحت تره

یکی از چیزهایی که فهمیدم اینه که شدم پناهگاه برای سینا هر وقت جایی رو ناامن می بینه به من پناهنده میشه. دلم نمیومد به زور از خودم دورش کنم می دونم که یه روز خودش میره و بازی می کنه ولی الان نیاز داره که کنارش باشم و بودم.

 ولی این کنارش بودن باعث شد خیلی اذیت بشم.

 نه می تونستم یه دو ساعتی به خودم اختصاص بدم نه فهمیدم ناهار و شام چی خوردم آخه باید به سینا غذا میدادم وقتی هم غذای سینا رو می دادم بقیه غذاشون رو خورده بودند و داشتن سفره را جمع می کردند اگر می نشستم و غذام رو می خوردم می دونم که همه توی دلشون می گفتند چقدر شکمو و اگر هم از غذا دست می کشیدم گرسنه می موندم.

حتی مهلت نمی داد من دستشویی برم یا بفهمم چه شکلی مسواک می زنم و اینکه نتونستم برم کوه و دشت و دمن بگردم.

فهمیدم که آدم پرتوقعی شدم دیگه نمی تونم از خیلی از چیزها به راحتی بگذرم و توی خودم بریزم تازگی ها وقتی عصبانی باشم اگر چیزی بر خلاف میلم باشه خیلی راحت حرفم رو می زنم دیگه برام مهم نیست که کی حرفام رو می شنوه کی چی میگه.

از نصایح الکی خیلی بدم میاد اینکه بچه هر کاری بکنه ربط می دهند به رفتار مادر.

 گریه می کنه  می گویند: سرما خورده چون مادرش لباس مناسب تنش نکرده بود (در صورتی که بچه اصلا علائم سرماخوردگی رو نداره)،

خوابش میاد و به شلوغی عادت نداره و توی مهمونی ها نق می زنه می گویند: بچتون دلش درد می کنه آخه فلان چیز رو خورده

از اینکه هی بغلش کنند و فشارش بدهند کفری شده و بی حوصله است می گویند: این رفتارش مثل خودته تو هم بچه بودی بد اخلاق بودی

غریبی می کنه --------- می گویند:  به بچه یاد نمی دید که ما رو بشناسه (البته این یکی رو توی دلشون  گفتند چون اگر بلند می گفتند احتمالاً‌ مورد اصابت جوابهای من قرار می گرفتند)

این برام قابل هضم نیست که  چرا هر کسی هیچ استعدادی در شاد کردن و احساس آرامش دادن به بچه نداره موبایلش رو روشن می کنه یه آهنگ میزاره میده به بچه تا مثلا باهاش دوست بشه و اونوقته که دود از کله مادر بلند میشه و با آرامش میگه لطفا موبایل دستش ندهید.

 از خودم بدم میاد دلم می خواد وقتی می خوابم سینا گریه نکنه یا وقتی از سر کار میام نیم ساعت فقط نیم ساعت راحت بخوابم و یهو سینا نیاد گریه که چرا به من می می نمی دی چرا خوابیدی

 دلم می خواد وقتی رسیدم خونه و بلافاصله برای شستن دستهای آلوده ام به دستشویی میرم سینا با گریه هاش من رو متهم به مامان بی وجدان بی عاطفه نکنه. دلم می خواد وقتی میرم آرایشگاه راحت بشینم تا نوبتم بشه هی غر نزنم که خانم پس کار من کی انجام میشه من بچه ام توی خونه منتظرمه و خانم آرایشگر با چشمهای از حدقه در اومده بگه بچه ات! تو چرا اینقدر واسه شوهر کردن و بچه دار شدن هول بودی ...

دلم می خواد برم توی پاساژها با خیال راحت بگردم و یه لباس مناسب برای خودم بخرم و از سر اجبار که لباسام خراب شده به اولین جایی که میرسم و اولین چیزی که می بینم رو بالاجبار نخرم.وای که چقدر غر زدم. وای که چقدر ناشکری کردم، خدایا از من بگذر. من پسرم رو دوست دارم من همسرم رو دوست دارم من زندگیم رو دوست دارم ولی این حرفها روی دلم سنگینی می کرد باید به یکی می گفتم آخه خسته ام، استرس دارم که مامان اینا بالاخره جابجا میشند یانه من سینا رو چکار کنم با کمر درد و بدون ماشین بچه رو کجا ببرم؟ وای نکنه صاحبخونه بگه تیر ماه جابجا بشید یعنی خونه با این قیمت اینجا گیرمون میاد که نزدیک مامان اینا باشیم و هزاران فکرهای ریز و درشت دیگه

 

پی نوشت: الان حالم خیلی بهتره این مطالب رو دو روز پیش نوشته بودم ولی چون کار پیش اومد به عنوان پیشنویس ذخیره کردم.





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸