Lilypie Fourth Birthday tickers ---------------------- دزدی برای دلم - سینا مرد کوچک


سینا مرد کوچک

روز 10 اسفند 1386 خداوند نعمت را بر ما تمام کرد و در بیمارستان صارم تهران ساعت 9:10 صبح روز جمعه یه موجود پاک و معصوم را به ما هدیه داد (دوست دارم این وبلاگ یه یادگاری باشه برای روزی که مرد کوچولوی ما بزرگ شده).


این شعر رو از یکجایی برای دلم سرقت کردم که خودم می دونم و خودش...چشمک

قصد فردا نکنی ،کودک من

تو به فردا و دیروز میندیش دگر 

لحظه را قدر بدان !

من تو را می خواهم که در این لحظه ،کنارم باشی

با من از فردا ها ، لحظه ای حرف مزن

آخر ای کودک دلبند و گلم

چه کسی می داند؟ شاید این فرداها هرگز از ره نرسند

لحظه را قدر بدان

قدر این لحظه ی سبز ، قدر این صبح دل انگیز بهار

قدر این ظلمت شب، قدر این ماه پر از وهم و گمان

همه را کودک من قدر  بدان

دل من می خواهد تا که هستم با من مهربان تر باشی

و اگر شد گاهی تن تنهایم را، تنگ در آغوش کشی

 به خدا معجزه ها خواهد کرد  یک دل پر احساس  یک لب پر لبخند

و کلامی که در آن عا طفه می بارد ....

لحظه را قدر بدان

یک نوازش می تواند حتی بشکند فاصله هایی را

که به اندازه ی فردا ها دور است

و به هم وصل کند، دو نگاهی را که، مثل سرما، سرد است

لحظه را قدر بدان و به فردا و به دیروز دگر فکر مکن

و به امروز  و به این صبح و  به این لحظه بیندیش فقط

تا که شاید او را  که همه خوبی ها خصلت مطلق اوست

لحظه ای پاس بداری و بگویی :

خدایا شکرت

خدایا مواظب مرد کوچیک خونمون باش.(آمین)





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸