Lilypie Fourth Birthday tickers ---------------------- پلنگ خوش خیال - سینا مرد کوچک


سینا مرد کوچک

روز 10 اسفند 1386 خداوند نعمت را بر ما تمام کرد و در بیمارستان صارم تهران ساعت 9:10 صبح روز جمعه یه موجود پاک و معصوم را به ما هدیه داد (دوست دارم این وبلاگ یه یادگاری باشه برای روزی که مرد کوچولوی ما بزرگ شده).


چند روز پیش طی یک تبلیغی که به دستم رسید تصمیم گرفتم ببرمت تاتر.

دفعه اولی بود که میرفتم تاتر کودکان.

نمایش که به نظرم لوس و بی مزه بود. چند تا شعری هم که توی نمایش خونده میشد لب خوانی میشد ولی تو خیلی خوشت آمده بود. کلی خندیدی و کیف کردی و مهم این بود که تو خوشت بیاد چون این تاتر مخصوص کودکان بود. البته اول نمایش به خاطر اینکه چراغهای سالن خاموش شد ترسیدی. بغلت کردم و برات توضیح دادم و خدا را شکر دیگه مشکلی نداشتی. ولی بچه هایی که کمی از تو کوچکتر بودند گریه می کردند.

امروز صبح بابایی و مامانی رفتند مسافرت. رفتند مکه. با اینکه ندیدمشون ولی باز هم مثل همیشه موقع خداحافظی اشکام سرازیر شدند. ازشون خواستم برامون دعا کنند و به یادمون باشند. بابایی خیلی گریه می کرد دلم می خواست اونجا بودم و سرم رو شونه های مهربونش می زاشتم. امیدوارم به سلامت بروند و بهشون خوش بگذره.

فردا هم انشاا... میریم شهرستان پیش خانواده پدری ات. باید از این حال و هوا در بیاییم و روحیه مون عوض بشه. میدونم که خیلی دوست داری بریم. چون هر هفته می پرسی کی میریم مسافرت. اینقدر از دیدن بچه های فامیل هیجان زده میشی که قابل وصف نیست.





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠