Lilypie Fourth Birthday tickers ---------------------- تلنگر دردناک - سینا مرد کوچک


سینا مرد کوچک

روز 10 اسفند 1386 خداوند نعمت را بر ما تمام کرد و در بیمارستان صارم تهران ساعت 9:10 صبح روز جمعه یه موجود پاک و معصوم را به ما هدیه داد (دوست دارم این وبلاگ یه یادگاری باشه برای روزی که مرد کوچولوی ما بزرگ شده).


خودم هم نمی دونم از کجا و چه شکلی شروع شد. یک ماجرای الکی باعث بحث و جدل زیاد در خانه کوچیک ما شد. من آدم غیر منطقی نیستم و اگر ببینم حق با من نیست سریع از حرفم کوتاه می آیم. اما شواهد نشون می داد که کاملا حق با من هست و داره بهم ظلم میشه. برای همین هر چقدر می خواستم کوتاه بیام قبول نداشتن حرفم از طرف مقابل باعث میشد بیشتر عصبانی بشم و روی موضعم پافشاری کنم.

 روز چهارشنبه از این همه مرافعه ای که به نتیجه نمی رسید خسته شدم و تصمیم گرفتم مدت زیادی سکوت کنم تا به قول معروف آبها از آسیاب بیافته. یک دسته گل رز قرمز بزرگ خریدم و رفتم خونه و توی دلم به خودم قول دادم که موضوع را رها کنم. ولی شبش خبری شنیدم که هنوز از شنیدنش در شوک هستم. نمی دونم حکمت این خبر این بود که ما بیشتر قدر همدیگر را بدونیم. الان محکوم میشم که حرفهای اولیه اشتباه بود و من گیر الکی داده بودم و به خاطر خبر دوم بی خیال ماجرا شدم ولی من که از خبر دوم اطلاع نداشتم من بخشیده بودم بدون آگاهی داشتن از خبر دوم.

یعنی نباید موضوع اول را مطرح می کردم

 نباید از حقم دفاع می کردم؟

 گیجم گیــــــج





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠