Lilypie Fourth Birthday tickers ---------------------- نمی دونی چه حالی داره! - سینا مرد کوچک


سینا مرد کوچک

روز 10 اسفند 1386 خداوند نعمت را بر ما تمام کرد و در بیمارستان صارم تهران ساعت 9:10 صبح روز جمعه یه موجود پاک و معصوم را به ما هدیه داد (دوست دارم این وبلاگ یه یادگاری باشه برای روزی که مرد کوچولوی ما بزرگ شده).


دیروز عصر یکی از همکارا تقاضا کرد تا یک مسیری با ما بیاد. جلوی درب شرکت سوار ماشین ما شد و به سمت خونه حرکت کردیم. برعکس همیشه از لحظه ورودش باهاش ارتباط برقرار کردی و شروع کردی باهاش حرف زدن. من هم چون صندلیت خیلی داغ شده بود با کمربند به صندلی نبستمت. و پشت سر ما ایستاده بودی. ولی یهو بعد از گذشت دو سه دقیقه شروع کردی مقنعه اش را کشیدن. هوا گرم بود و آدم از شدت آفتاب کلافه می شد. بهت تذکر دادم که پسرم اذیت نکن. که مثل توپی که از منجنیق در رفته باشه. روی آن اخلاق خوبت افتادی و تا  مقصد شروع کردی به تف کردن به همکار من. هر چی با خوبی با دعوا با عصبانیت با جدیت با تهدید ازت خواستم از کارت دست برداری فایده ای نداشت. اینقدر خجالت کشیدم. نمی دونی چه حالی داشتم. امروز هم ازش خجالت می کشیدم. ولی هیچ کاری از دستم بر نمی اومد.





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠