Lilypie Fourth Birthday tickers ---------------------- روزهای شاد - سینا مرد کوچک


سینا مرد کوچک

روز 10 اسفند 1386 خداوند نعمت را بر ما تمام کرد و در بیمارستان صارم تهران ساعت 9:10 صبح روز جمعه یه موجود پاک و معصوم را به ما هدیه داد (دوست دارم این وبلاگ یه یادگاری باشه برای روزی که مرد کوچولوی ما بزرگ شده).


از اول این هفته به یک مهدکودک که حوالی محل کارم هست آوردمت.

 روز اول تا ساعت ١١:٠٠ بودی روز دوم تا بعد از خواب بعدازظهرت و از روز سوم تمام وقت توی مهدکودک جدید هستی. نمی دونم چرا عوض کردن مهدکودک برام اینقدر استرس آور هست و نگرانت میشم روزهای اول تمام بدنم یخ کرده بود و نمی تونستم آرامشم را حفظ کنم.

 خدا را هزاران مرتبه شکر ظاهراً‌ مهدکودک خوبی هست. مهمتر از همه با اینکه مدت زمان طولانی نیست که میری ولی برام جالبه که صبح ها با عشق میری و خیلی راحت به اینجا عادت کردی فقط گهگداری برای دوستان مهد قدیمت دلتنگی می کنی . چیزی که در مهدکودک قدیمت من به ندرت دیدم با چهره شاد وارد مهد بشی و غر نزنی. 

 صبح ها سفارش می کنی که من را ببر مهدکودک جدید. این برام جای بسی خوشحالی دارد و خیالم راحت تر میشه. امیدوارم اینجا بتونی دوستای خوبی پیدا کنی و بهت خوش بگذره.

یاد بچه های مهد قدیمت هم به خیر به حافظه ام نمی تونم اعتماد کنم اسمشون را می نویسم تا یادمون بمونه.

اوستا، پرهام، مانلی، الیسا، مانی،رادوین، ارمیا، رزا، کارن، کوروش،امیرمحمد،باران،مانی، مهدا،کامیار، بارمان،یگانه،آرمان و آریو، و دوست صمیمی ات داریس. خاله اکرم، خاله فاطمه، خاله سمانه، خاله ساناز کوچیکه و ساناز بزرگه، خاله مینا، خانم بالو.

 





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠