Lilypie Fourth Birthday tickers ---------------------- نپاشویم. - سینا مرد کوچک


سینا مرد کوچک

روز 10 اسفند 1386 خداوند نعمت را بر ما تمام کرد و در بیمارستان صارم تهران ساعت 9:10 صبح روز جمعه یه موجود پاک و معصوم را به ما هدیه داد (دوست دارم این وبلاگ یه یادگاری باشه برای روزی که مرد کوچولوی ما بزرگ شده).


ماشین را گذاشتم تعمیرگاه تا درستش کنند. تا الان که گفته در صندوق عقب، سپر عقب، سینی کف صندوق که زاپاس هم توش گیر کرده باید عوض بشه. حالا امیدوارم شاسی ماشین آسیب زیادی ندیده باشه البته کارشناس بیمه که گفت شاسی جا خورده چون دربهای عقب هم باز نمیشه. بگذریم.

تازگی ها خیلی از دستت مستاصل میشم. یعنی نمی دونم راه حل درست این ماجرا چیه. مثلاً هر کار بدی انجام میدی، چند دقیقه بعد میای معذرت خواهی می کنی و همه چیز تمام میشه ولی دوباره و سه باره و  چند باره این کار را تکرار می کنی و باز معذرت خواهی.

مثلا هر چی سر سفره شام التماس می کنم که بیا شام بخور، سفره را جمع کردم دیگه غذا بهت نمی دم، با خواهش و قربون صدقه ولی فایده ای نداره.

سفره جمع میشه، ظرفها شسته میشه، مقدمات خواب آماده میشه، میریم می خوابیم. چند دقیقه بعد از اینکه توی رختخواب بودی هی من را صدا می زنی که مامان گذا(غذا) بده. مامان گشنمه. من غذا می خوام. و اینقدر تکرار می کنی که من مجبور به کوتاه آمدن میشم. وقتی هم غذا را خوردی بهت میگم. که فردا شب باید موقعی که سفره پهن شده  غذات را بخوری وگرنه موقع خواب گرسنه ات میشه من دیگه موقع خواب غذا برات نمیارم تو هم قول میدی و تمام. ولی فردا شب همان آش و همان کاسه. من هر چقدر اصرار که بیا تو نمیای و آخر شب التماس و گریه و زاری که غذا می خوام. من هم هر چقدر سنگدل باشم نمی تونم تحمل کنم گرسنه بخوابی بهت غذا میدم و این روال همچنان ادامه دارد.

دیشب بردمت دستشویی که جیش کنی. شروع کردی توصیه های من را تکرار کردن. ولی یادت نمی اومد چی باید بگی که یهو گفتی: من باید موقع جیش کردن نپاشویم!! (منظورت این بود که بشینی و جیش کنی)





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠