Lilypie Fourth Birthday tickers ---------------------- حس غریبی - سینا مرد کوچک


سینا مرد کوچک

روز 10 اسفند 1386 خداوند نعمت را بر ما تمام کرد و در بیمارستان صارم تهران ساعت 9:10 صبح روز جمعه یه موجود پاک و معصوم را به ما هدیه داد (دوست دارم این وبلاگ یه یادگاری باشه برای روزی که مرد کوچولوی ما بزرگ شده).


این هفته برام خیلی جو سنگین و غریبی داشت. با اینکه قرار نیست جا به جا بشم ولی جابه جایی مامانی روم خیلی اثر گذاشته.

حس شب عروسی را دارم که در عین حال که آدم از اینکه تکلیفش معلوم میشه خوشحاله یهو یه حس غربت و غریبه بودن به آدم دست میده.

این هفته مامانی اسباب کشی داره و از تهران میروند. هر روز عصر که میام دنبالت از وسایل خونشون کم میشه و به کارتن های انباشته شده توی پذیرایی اضافه میشه. اصلا دست و دلم نمیره که کمکشون کنم. فقط نظاره میکنم و حس غربتم بیشتر میشه. دقیقا بعد از عقد من و بابایی همگی با هم آمدیم تهران. هشت سال و خرده ای از اون روز میگذره و الان اونها بر می گردند و ما اینجا تنها میشیم. انگار تازه دارم حس می کنم توی غربت هستم.

خوشحالم از اینکه میرند توی خونه خودشون. بالاخره بعد از این مدت دوباره همشون جمع می شوند توی خونه خودشون، ولی من و بابا و تو تنها میشیم. مخصوصاً تو که خیلی بهشون عادت داری.

 دیشب که اومدند خونمون بابا گفت: مامانت اینا واقعا دارند از تهران می روند. گفتم: آره.

گفت: چقدر با عجله؟

با تعجب گفتم: با عجله؟ تو که می دونستی قرار بهمن ماه بروند، از تابستون معلوم شد. هر روز هم که از من می پرسیدی بهت می گفتم که دارند میرند. اصلا خودت یکسری کارتن براشون جور کردی. شاید چون این مدت نیومدی خونشون و ندیدی که هر روز وسیله هاشون میره داخل کارتن ها. احساس میکنی با عجله دارند میرند.

گفت: آره. ولی باورم نمیشه که میروند. بیا ما هم بریم!!!!!!!!!!!

جالبه که اصرار برای موندن در تهران همیشه از طرف بابا بود و من هیچ اصراری به موندن نداشتم ولی الان انگار اون هم حس من را کاملا درک میکرد.

الهی هر جا هستند سلامت باشند، از اینکه مخصوصاً این سه سال آخر ، توی دوران بارداری و توی بزرگ کردن تو بهم خیلی خیلی کمک کردند ازشون ممنونم.

 می دونم که زحماتشون قابل جبران نیست ولی این همه کمک بی منت و از روی عشقشون هیچ وقت یادم نمیره. خیلی دوستت دارند.

مامانی همیشه میگه: من چه شکلی دوری سینا را تحمل کنم؟ عصرها کی میره دنبال بچه ام؟ اگر خدایی نکرده مریض بشه؟ هی سفارش که فلان چیز را براش درست کنی ها دوست داره. فلان جا ببرش خوشش میاد. اذیتش نکنید گناه داره و ......





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٩