Lilypie Fourth Birthday tickers ---------------------- تولد مهد کودکی زود هنگام - سینا مرد کوچک


سینا مرد کوچک

روز 10 اسفند 1386 خداوند نعمت را بر ما تمام کرد و در بیمارستان صارم تهران ساعت 9:10 صبح روز جمعه یه موجود پاک و معصوم را به ما هدیه داد (دوست دارم این وبلاگ یه یادگاری باشه برای روزی که مرد کوچولوی ما بزرگ شده).


عصر شنبه وقتی دفترچه مهد را نگاه کردم دیدم که توش نوشته شده بود که دوشنبه توی مهد کودک تولد برگزار میشود.

من که مطمئن نبودم که تولد تو هم دوشنبه برگزار بشه فردا صبحش  از کادر مهدکودک سوال پرسیدم، که گفتند: بله شما هم جزو بچه هایی هستی که دوشنبه براشون جشن تولد می گیرند. با اینکه به نظرم زود بود آخه هنوز پانزده روز تا تولدت مونده بود ولی چون یک سری وسایل تولد را گرفته بودم تو هم به شدت ذوق و هیجان برای برگزاری جشن داشتی تصمیم گرفتم تولد مهد را زودتر بگیرم تا خوشحال بشی.

 بنابراین عصر همان روز رفتم و یک کیک آماده با طرح گیتار خریدم (دیگه وقت برای سفارش نداشتم) و کلاه و شمع و بادکنک و پیش دستی و بقیه وسایل را هم آماده کردم. برای هدیه یادگاری به دوستات هم کتاب گرفتم و صفحه اولش را از طرفت یک جمله برای دوستات نوشتم. صبح دوشنبه هم وسایل را تحویل مهدکودک دادم. بعد از ظهر که تماس گرفتم خونه مامانی گوشی را برداشتی و گفتی: جـــــــــــــــشن گرفتیم. شبش هم گفتی: که آرمان بوسم کرد بهش کتاب دادم. یک چیز دیگه که گفتی این بود که بپر بپر کردم شلوارم افتاد پایینتعجب. البته من که توی جشن نبودم ولی این گزارشاتی بود که خودت در مورد جشن به ما دادی و در ضمن گفتی که داریس نیومده بودناراحت.

خوشحالم که بهت خوش گذشته بیصبرانه منتظر عکس یا فیلمی هستم که قرار از طرف مهدکودک به ما  بدهند.

 پسر گلم بدون که تمام تلاشم برای شاد کردن تو،

 که از شادی تو ما شاد میشیم.





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩