Lilypie Fourth Birthday tickers ---------------------- صندلی سرد - سینا مرد کوچک


سینا مرد کوچک

روز 10 اسفند 1386 خداوند نعمت را بر ما تمام کرد و در بیمارستان صارم تهران ساعت 9:10 صبح روز جمعه یه موجود پاک و معصوم را به ما هدیه داد (دوست دارم این وبلاگ یه یادگاری باشه برای روزی که مرد کوچولوی ما بزرگ شده).


صبح ها که از خانه بیرون می زنیم، زودتر راه می افتیم که بابا به محل کارش برسد. هوا کاملا تاریک و مسلماً تو در خواب هستی.. بعد از خرید نانِ تازه، بابا از ما جدا می شود و می رود.

 ما توی ماشین منتظر می مانیم تا درب مهدکودک باز شود تا  اولین بچه حاضر در مهد باشی.

روبروی مهدکودک یک مرکز استثنایی است. هر روز صبح می بینم که مربی ها بعد از وارد شدن به مرکز یکی یکی ویلچرها را به حیاط  می آورند و به صف کنار هم می چینند تا قبل از آمدن بچه ها  صف آماده باشد. این دردناک ترین صف مدرسه ای بود که تا کنون دیده بودم.

این صحنه تقریباً هر روز جلوی چشمانم تکرار می شود و بعد از دیدن آن بر می گردم و به چشمان معصومت که در خواب هستند نگاه می کنم و هزاران هزار بار شکر خدا را به جا می آورم. و بعد از شنیدن "آیت الکرسی" که از شبکه جوان رادیو پخش می شود تو را به دست مربی مهد کودک می دهم و راهی محل کار می شوم.





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٩