Lilypie Fourth Birthday tickers ---------------------- ترس - سینا مرد کوچک


سینا مرد کوچک

روز 10 اسفند 1386 خداوند نعمت را بر ما تمام کرد و در بیمارستان صارم تهران ساعت 9:10 صبح روز جمعه یه موجود پاک و معصوم را به ما هدیه داد (دوست دارم این وبلاگ یه یادگاری باشه برای روزی که مرد کوچولوی ما بزرگ شده).


متاسفانه من آدم ترسویی هستم تقریبا از همه چیز می ترسم. یعنی تا یادم می آید برای ساکت کردنم ترسانده شده ام. از سگ توی خیابان، از آمپول، از صدای شغال ها لذت نبردم و وحشت می کردم، از رعد و برق، از تاریکی، از تنهایی، از هواپیما، از سوسک، از موجودات خیالی که با توصیفات زیاد بزرگترها در ذهنم حالت واقعی پیدا کرده  بودند. ولی تمام تلاشم را می کنم که تو نترسی، تو از موهبت های الهی لذت ببری، وقتی سگی به ما نزدیک می شود نفس عمیق می کشم ، تمام سعی ام را می کنم که استرس نگیرم. به تو نشانش می دهم، تشویقت می کنم که نگاهش کنی کنارت می ایستم آرام به او نزدیک می شویم و حالا می فهمم آنقدر هم که من از سگ می ترسیدم موجود ترسناکی نیست. می نشینم تا احساس امنیت کنی و سگ کوچک همسایه را که در حال بازی است تماشا می کنیم او به ما نزدیک و نزدیک تر می شود و من به احساسات خودم می خندم که این موجود کوچک اصلا ترس نداشته. وقتی از تاریکی می ترسی چراغ را روشن می کنم و دوباره خاموش می کنم و بلند بلند با هم می خندیم، از تاریک و روشن شدن اتاق لذت می بریم. حتی چند وقت پیش وقتی یک انار را باز کردم، دیدم یک کرم کوچک شروع به حرکت کرد انار را داخل یک سینی گذاشتم و صدایت کردم تا کرم درون انار را ببینی. برایت جالب بود. با دست گرفتیش و نگاهش کردی و من اصلا جیغ نکشیدم و آرام گفتم مامان جون بزارش توی سینی ممکنه لِه بشه توی دستت و بعد بردمش. سینای کوچک دوست داشتنی من، این روزها با هم از دنیا لذت می بریم و من دوباره کودکی می کنم.





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩