Lilypie Fourth Birthday tickers ---------------------- آقاجون - سینا مرد کوچک


سینا مرد کوچک

روز 10 اسفند 1386 خداوند نعمت را بر ما تمام کرد و در بیمارستان صارم تهران ساعت 9:10 صبح روز جمعه یه موجود پاک و معصوم را به ما هدیه داد (دوست دارم این وبلاگ یه یادگاری باشه برای روزی که مرد کوچولوی ما بزرگ شده).


بعد از ظهر جمعه هنوز سر سفره ناهار بودیم که صدای زنگ تلفن باعث سکوت در خانه شد. دایی گوشی را برداشت و بعد از چند کلمه صحبت با گریه گوشی از دستش افتاد آقاجون (پدربزرگ من) پَر کشید به سفر آخرت رفت.

با عجله وسایل جمع کردیم و راهی شدیم هر چه به سمت شهرمون نزدیک تر می شدیم، انگار که قلبم داشت کنده میشد تنها دفعه ای بود که دلم نمی خواست بروم ولی نیرویی مرا به جلو می کشید. باید می رفتم و برای آخرین بار از آقاجون خداحافظی می کردیم. دیوارهای شهر که نمایان شد نمی توانستم از جاده چشم بردارم، به شهر رسیدیم نتوانستم داخل کوچه بروم، ماشین را درخیابان پارک کردیم و تو را به بابا سپردم و به سمت خونه رفتم در باز بود، جلوی در زیر پارچه مشکی عکس آقاجون به من لبخند می زد ولی برایم این لبخند اصلا شیرین نبود وارد حیاط شدم اشکم سرازیر شد از میان درختها رد شدم و به عمارت رسیدم. پسرخاله ها و دایی ها خاله ها هر کدام یه طرف کز کرده بودند و چشماشون قرمز بود وارد اتاق شدم و ننه (مادربزرگم) را که حالا همدمش را از دست داده بود در آغوش کشیدم و گریستم بلند بلند گریه کردم. ولی آروم نمی شدم، اینقدر از شنیدن این خبر شوکه شده بودم که نمی دونستم باید چی کار کنم به سمت خیابان رفتیم.  آمبولانس رسید مادربزرگ را با ماشین پشت سر جنازه بردم تا برای آخرین بار با آقاجون خداحافظی کند بدن آقاجون را غسل و کفن کردیم و دقیقا کنار قبر پدربزرگ پدری ام به خاک سپردیم.

 جگرم سوخت. دلم آتش گرفته بود. چون هیچ کاری برای آقاجون نکرده بودم یعنی اینقدر مظلومانه رفته بود که به هیچ کداممان فرصت  نداده بود که برایش کاری کنیم.

خدایا آقاجون را بیامرز و روحش شاد باشه.

لطفا برای شادی روحش فاتحه بفرستید.





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩