Lilypie Fourth Birthday tickers ---------------------- دیوان سینا - سینا مرد کوچک


سینا مرد کوچک

روز 10 اسفند 1386 خداوند نعمت را بر ما تمام کرد و در بیمارستان صارم تهران ساعت 9:10 صبح روز جمعه یه موجود پاک و معصوم را به ما هدیه داد (دوست دارم این وبلاگ یه یادگاری باشه برای روزی که مرد کوچولوی ما بزرگ شده).


چند روز پیش ظاهرا شعر جدید توی کلاس خونده میشده شعر "دکتر" ولی شعر را توی دفترت ننوشته بودند.

مامان: امروز شعر جدید خوندید؟

سینا: آیه (آره)

مامان:شعرِ دکتر

سینا: آیه

مامان: برام بخون. منم یاد بگیرم

سینا: دکترِ من چه نازه    گوشاش چِگَد درازه (چقدر)!!!

مامان: خوب بقیه اشتعجب

سینا: دکترِ زرد و قرمز      هی میکنه وز و وز!!!!

مامان:‌مطمئنی درست خوندی؟هیپنوتیزم

سینا: آیه

---------------------------

مواقعی که بازی میکنی ترانه هایی که قبلا شنیده باشی را البته با کمی دخل و تصرف از طرف خودت زمزمه می کنی.

مثلاً:

چِگَده بلایی گفتم (چقدر بلایی دختر)

امشو شو شعر یارُم پَکیلونه

گوشواره هاتو لالا بزار تو گوشت

الان حضور ذهن ندارم هر وقت بقیه اش یادم اومد میام برات می نویسم.

دوستت دارم پسرم

 

 





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩