Lilypie Fourth Birthday tickers ---------------------- و باز هم دود.... - سینا مرد کوچک


سینا مرد کوچک

روز 10 اسفند 1386 خداوند نعمت را بر ما تمام کرد و در بیمارستان صارم تهران ساعت 9:10 صبح روز جمعه یه موجود پاک و معصوم را به ما هدیه داد (دوست دارم این وبلاگ یه یادگاری باشه برای روزی که مرد کوچولوی ما بزرگ شده).


حالم دارد از این همه کثیفی به هم می خورد. آلودگی همه جا را گرفته است. فرقی نمی کند در محیط سر پوشیده باشی یا در خیابان یا  پارک. همه جا کثیفی، روغن، بوی بنزین و دود همه جا را پر کرده است.

باز هم از رو نمی رویم ماشین هایمان را می آوریم بیرون، از هر کسی که می پرسم، اگر ترس از پلیس نباشد حتماً ماشینش را تا نزدیک ترین نقطه محل کارش  که جای پارک پیدا کند می آورد.علتش را سختی عنوان می  کنیم. بدون ماشین سخت است. برای سر کار رفتن، برای گردش رفتن، برای اینکه حوصله مان سر رفته و باید دوری بزنیم و در آخر برای کارهای واجب تر. که این اولویت بندی قاعدتاً باید برعکس باشد.

پس چرا کسی سخت نفس نمی کشد؟ من زیادی پاستوریزه هستم؟ یا دیگران ریه هایشان آستر دارد؟ دلم می خواهد بروم یک شهر کوچک یا حتی روستا.

شهری که در آن متولد شدم و البته چند سال اول فقط در آن ساکن بودم یک شهر کوچک است.حالا که وضعش خوب شده و مثلا شهردار به آن رسیده است هیچ مکان تفریحی برای گذران ساعات ندارد. ترافیک هم ندارد که دیر به منزل برسی، در هر نقطه از شهر که باشی( با ماشین) حداکثر یک ربع زمان لازم است تا به دورترین مقصد برسی. شبها به شدت حوصله آدم سر می رود. البته ما به واسطه بومی بودن در شهر فامیل و آشنا زیاد داریم تا شبهای بلند زمستان حوصله مان سر نرود ولی برای یک غریبه که کسی را نداشته باشد کلافه کننده است. فکر کردن به اینکه در این شهر زندگی کنم برایم سخت بود حوصله ام سر می رفت. شاید چون تجربه اش را نداشتم برایم عجیب و سخت بود در چنین شهری  زندگی کنم. ساعت 9 شب که می شود تقریباً هیچ مغازه ای باز نیست و کسی در خیابان برای خرید پیدایش نمی شود. ولی در تهران حتی اگر ساعت 2 نیمه شب هم بیرون بروی ، شهر بیدار است. بعضی از مغازه ها و سوپر ها باز است. می شود نیمه شب هم در خیابان ها حیات را حس کرد.

ولی الان با تمام وجود دلم برای هوای پاک وطنم تنگ شده. برای نفس کشیدن در هوایش له له می زنم.

منتظرم تعطیلات شروع شود تا بروم به شهر کوچک خودم و این شهر پر زرق و برق دلفریب را بگذارم برای اهالی اش.

به قول شاعر باز هوای وطنم ، وطنم آرزوست.





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩