Lilypie Fourth Birthday tickers ---------------------- دلم لرزید(1) - سینا مرد کوچک


سینا مرد کوچک

روز 10 اسفند 1386 خداوند نعمت را بر ما تمام کرد و در بیمارستان صارم تهران ساعت 9:10 صبح روز جمعه یه موجود پاک و معصوم را به ما هدیه داد (دوست دارم این وبلاگ یه یادگاری باشه برای روزی که مرد کوچولوی ما بزرگ شده).


دیشب بابایی پشت میز کامپیوتر بود، من هم توی آشپزخانه بودم تو هم  زیر میز  با پایه صندلی ها و توپ هات بازی می کردی... لبخندکه یهو یه صدایی اومد روم رو برگردوندم دیدم صندلی پرت شد رو زمین گفتم سییییییییینا ناراحت

با بابایی دو تایی دویدیم طرفت... صندلی رو انداخته بودی و تا ما دو تا رو دیدی شروع کردی دست زدنتشویق بعد با تعجب ما رو نگاه می کردی تعجبکه چرا مثل همیشه که دست می زنی ما ذوق می کنیم و برات می خندیم ...... این دفعه اینجوری نیست .....حالا چیکار کرده بودی که صندلی پرت شده بود خدا می دونه

بغلت کردم و بوسیدمتبغلماچ

خدایا مواظب مرد کوچولوی ما باشگریه





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧