Lilypie Fourth Birthday tickers ---------------------- سینا مرد کوچک


سینا مرد کوچک

روز 10 اسفند 1386 خداوند نعمت را بر ما تمام کرد و در بیمارستان صارم تهران ساعت 9:10 صبح روز جمعه یه موجود پاک و معصوم را به ما هدیه داد (دوست دارم این وبلاگ یه یادگاری باشه برای روزی که مرد کوچولوی ما بزرگ شده).


اگر یک شب غذا درست نکنی، همون شب هم بچه ات غذاخور میشه، هم شوهرت!

 

ولی اگر هر شب غذا درست کنی، هم شوهرت رژیم داره، هم بچه ات از غذا متنفر!

 





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠



مشاهده یادداشت خصوصی





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠



مشاهده یادداشت خصوصی





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠



مشاهده یادداشت خصوصی





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠



ممکنه حالتون را به هم بزنه. پس نخونید!

××××

سینا:‌مامان بیا بازی کنیم.

مامان:‌چه بازی؟

سینا: بازی پله ماری(مارپله)

×××××

سینا: مامان این ماشین پلیسم مدل 280!

×××××

سینا: مامان بیا بازی کنیم.بازی بپر بپر رو مبل!

××××

سینا: مامان بیا اینجا زیر این پتو قائم شو من چشم بزارم پیدات کنم!

××××

سینا: بابا بیا بازی کنیم.

بابا:‌باشه.

سینا: تو گاوی!

بابا: عصبانی. من بازی نمی کنم. دستت درد نکنه. من گاوم.

سینا: بابا خوب اشکال نداره مامان گاو باشه تو سگتعجب!

×××××

توی دستشویی در حال زور زدنخجالت

مامان دیدی میوه نخوردم . پی پی ام سفت شده مثل.... (اسم یک خوارکی سفت)سبز

××××

مامان در حال دیدن تلویزیون و کاملا در غرق در سریال.

سینا: مامان اینو بگیر.

مامان دستش را می بره سمت سینا و حواسش به فیلم.

مامان بگیر چسبیده به من نمیاد تو دستت.

مامان برمیگرده به سمت سینا و سینا را می بینه که در تلاش مقداری بینی استخراج شده را به انگشتهای مامان بچسبونه.سبز

××××××

سینا: بابا استقلال قهرمانه. پسپولیس سوآخه. آخه استقلال گل می زنه توی دروازه.

××××××××××

مامان: سینا الان یکی از همکارام میاد تو ماشین ما.

سینا:  فقط یکی بیادا. forتا forتا نیانا. (4 تا 4تا)

********

 سینا: من Ben10 ام با چهار دست و آتش میریم هَلولاها را می کشیم.

*******

(توی ترافیک وسط اتوبان) سینا: مامان من جیش دارم. الان دیگه میریزه.عصبانی





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠


9

مشاهده یادداشت خصوصی





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠



دیشب خیلی شلوغ بود 25 دقیقه بود که سینا را از مهد تحویل گرفته بودم ولی همچنان توی محدوده شرکت بودم و به خاطر شلوغی زیاد خیابونها وارد اتوبان نشده بودم. سینا هم با دیدن تابلوهای بزرگ و رنگارنگ رستوران ها گفت: مامان منو ببر اینجا تا غذا بخورم. گفتم: اینجا شلوغه اصلا جای پارک نیست. او که درخواستش رد شده بود شروع کرد جیغ و داد و گریه سر دادن. گفتم: گریه نکن می برمت رستوران نزدیک خونه. حالا چه غذایی می خواهی بخوری؟ گفت:‌پیتزا. با پدرش تماس گرفتم و گفتم: سینا می خواد امشب بیرون شام بخوره. کجایی؟ تا با هم ببریمش که گفت: توی شرکت. گفتم: من میرم سمت خونه تو هم زود بیا. گفـت: کجا می خوای ببریش؟ گفتم: پیتزا فروشی سر کوچه می برمش. گفت: مگه نمی گفتی یک رستوران مخصوص کودکان باز شده ببریمش همون جا. گفتم: آخه یکی از دوستام رفته سر زده گفت: چیز خاصی نداره و البته غذاهاش هم گرون هستند فقط اسمش رستوران کودکان. گفت: حالا بزار برسیم تصمیم می گیریم. با قطع کردن تلفن یهو سینا که حرفهای من را شنیده بود گفت: من می خوام برم رستوران کودکان. گفتم: بزار با بابا صحبت کنم. وقتی رسیدیم نزدیک خونه پدر گفت: ببرمیش همون رستوران کودکان. سینا هم که دید پدرش باهاش موافق پا را در یک لنگ کفش کرده که الا و بلا باید بریم همون رستوران. من هم که دو هیچ باخته بودم همراهشون شدم.

وارد رستوران که شدیم. فضای رستوران نظرم را جلب کرد. سرامیک ها با رنگ روشن کف سالن، سقف که با لامپهای مخفی یاسی رنگ نورپردازی شده بود و دیوارهای دور تا دور رستوران نقاشی های بچگانه داشت. دم درب ورودی یک محدوده کوچک پر از لگو و یک میز تحریر به همراه وسایل نقاشی.

کنار صندوق یک میز کوچک و وسایل گریم صورت جلو یک خانوم جوان. یک میز سلف هم وسط رستوران بود که رویش یک ظرف سوپ، یک ظرف سالاد کلم ، یک ظرف سالاد شیرازی و همچنین یک ظرف اگر اشتباه نکنم فرنی و همچنین ماست و سبزی.

آهنگی که در فضای رستوران در حال پخش بود. ترانه های کودکانه بود. رستوران خلوت بود و دو تا خانوم که گارسون رستوران بودند وظیفه جلب نظر بچه ها نسبت به این رستوران را داشتند و دائماً بچه ها را تحویل می گرفتند. سینا با پدرش رفتند که دستهاشون را بشورند. دو تا دستشویی مجزا با طراحی پسرانه و دخترانه با روشویی و توالت فرنگی کوچک که برای سینا خیلی لذت بخش بود که دستش به شیر آب می رسید. متاسفانه دیشب در آن ساعت به خاطر گرم نبودن فر پیتزا و پاستا سرو نمی شد.

 از منو دو پرس پیراشکی گوشت سفارش دادیم. سینا برای بازی به محوطه لگوها رفت و تا آماده شدن غذا همان جا بازی میکرد. در انتهای سالن رستوران یک پرده سفید ساده و دو تا پرژکتور برای عکس آتلیه در نظر گرفته شده بود. روی میز دو تا نمک پاش عروسکی دزد دریایی بود که سینا خیلی ازشون خوشش اومده بود. و زیر شیشه میز کفشدوزک و مگنت های ریز بود.

کیفیت غذا تقریباً خوب بود البته در ابتدا که من عنوان کردم که چرا غذای مخصوص کودکان ندارید گفتند ما در اینجا سوپ و غذا برای بچه های خیلی کوچک داریم و همچنین در تهیه پیتزاها از هیچگونه سوسیس و کالباسی استفاده نشده است. و بقیه غذاها به صورتی سروی می شود که هم سالم باشند و هم خوردنشان برای بچه ها راحت و جذاب باشد. سینا  در کمال ناباوری من غذایش را کامل خورد. البته به خاطر اینکه دو تا پیراشکی را کامل خورد دیگه سوپش را نخورد. و اینگونه که من از چشمانش خواندم احتمالا باز هم به این رستوران سر خواهیم زد.

پینوشت: با تشکر از مهدیه جون.

 





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠



مشاهده یادداشت خصوصی





نویسنده : مامان سینا ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠